معنی منجد
6 بازدید
[ مُ جِ ] (ع ص) به سوی نجد درآینده و در شهرهای نجد شونده. ج، مناجد و مناجید. (ناظم الاطباء). به نجد درآینده. مقابل مُتهِم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): امتهمون انتم ام منجدون. (معجم البلدان ج ۶ ص ۱۵۶، یادداشت ایضاً). || یاری دهنده. رجوع به انجاد شود.[ مِ جَ ] (ع اِ) رسن خرد، کذا فی الأکثر و فی بعض النسخ جُبَیل. (منتهی الارب). رسن خرد و یا کوه کوچک خرد. (ناظم الاطباء). کوه کوچک. (اقرب الموارد). || حمایل مرصع به نگینها از مروارید و زر با قرمفل در عرض یک وجب که بیاویزند آن را از گردن تا زیر پستان بر موضع نجاد. ج، مناجد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ نَ جْ جَ ] (ع ص) آزموده و آزمایش دیده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آراسته. (ناظم الاطباء). مزین. (اقرب الموارد).[ مُ نَ جْ جِ ] (ع ص) خانه آرای. (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آزمایش کنندهٔ روزگار. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به تنجید شود.
کلمات همقافیه با «منجد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جد» برای سرودن شعر