معنی منجح
5 بازدید
[ مُ جِ ] (ع ص) فیروزمند. ج، مناجیح، مناجح. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نجات بخش. نتیجه بخش. رهایی دهنده. رهاننده : آنگه ندامت و تأسف مربح و منجح نباشد. (سندبادنامه ص ۷۹). تدبیر صالح و اندیشهٔ منجح آن است که به وسوسهٔ شیطانی و هندسهٔ سحردانی اساس دنیادوستی در سینهٔ او افکنی. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۸۲). فرمود که هرچند نه قوت بازو مفید خواهد بود نه حصانت مکان منجح، اما بارو را مرمت و عمارت واجب می باید داشت. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۳۵). حسرت و تأسف بر اعوام تعطیل منجح نه. (جهانگشای جوینی). او را استرخای مثانه بود و مدتهای مدید اطبای حاذق به علاج او مشغول بودند منجح نیامد. (جامع التواریخ رشیدی). رجوع به انجاح شود.[ ] (اِ) هو البرود الکافوری. (بحرالجواهر). یراد به فی الکحل الروشنایا و الادویة معجون النجاح. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ص ۳۳۳). برود کافوری. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به برود شود.
کلمات همقافیه با «منجح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جح» برای سرودن شعر