معنی منجاب
7 بازدید
[ مِ ] (ع ص) ضعیف. ج، مناجیب. (مهذب الاسماء). سست و ضعیف. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || تیر تراشیدهٔ بی پر و بی پیکان. || امرأة منجاب؛ زن که فرزند گرامی و برگزیده بسیار زاید. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زن و مردی که فرزندان نجیب آرند: رجل و أمرأة منجاب. (از اقرب الموارد). || سقاء منجاب ؛ مشک پیراسته شده با پوست اقاقیا و یا پوست دیگر درختان. (ناظم الاطباء). || (اِ) آهنی که بدان آتش را حرکت دهند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مِ ] (اِخ) ابن حارث. یکی از ادبای عرب. و بعضی کتاب سیرة معاویه و بنی امیه را بدو نسبت کنند. (از ابن الندیم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «منجاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر