معنی منج

معنی منج

7 بازدید
[ مُ ] (اِ) هر زنبور را گویند عموماً. (فرهنگ جهانگیری) (برهان). زنبور را گویند. (آنندراج). زنبور و کبت. (ناظم الاطباء). - خرمنج؛ خرمگس. (فرهنگ رشیدی). مگس بزرگ است که خرمگس گویند. (آنندراج): ای تو تبتی مشک و حسودت زرغنج با بور تو رخش پور دستان خرمنج بادا رخ حاسدت ترنجیده و زرد سر بر طبقی نهاده پیشت چو ترنج. سوزنی (از آنندراج). || نحل انگبین. (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۵۸). زنبور عسل را خوانند خصوصاً. (فرهنگ جهانگیری) (برهان). زنبور عسل را نیز گویند. (آنندراج). مگس عسل. (فرهنگ رشیدی). زنبور عسل. کبت انگبین. (از ناظم الاطباء): هرچند حقیرم سخنم عالی و شیرین آری عسل شیرین ناید مگر از منج. منجیک (از لغت فرس چ اقبال ص ۵۸). انگبین از منج و مشک از نافه و شکر ز نی گوهر از خارا و زر از کان و لؤلؤ از صدف. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۲۳۱). میان بسته کلک تو بر روی کاغذ شود همچو منج عسل بر شکوفه. کمال الدین اسماعیل (از جهانگیری). عسل، میوه و حاصل منج است. (تاریخ قم ص ۲۵۱). - امیر منج؛ شاه زنبوران. یعسوب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مثل منج آشیان؛ سوراخ سوراخ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به ترکیب منج آشیان شود. - منج آشیان؛ لانهٔ زنبور. کندو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): قهرت اندر دودهٔ غوغائیان همچنان دودی است در منج آشیان. شرف شفروه (از یادداشت ایضاً). تا پیکر تو صورت منج آشیان گرفت کام و دهان عقل زیادت معسل است. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۱۵). - منج انگبین؛ نحل. نحله. ثواب. زنبورعسل. مگس عسل. کبت انگبین. عساله : در فریومد... منج انگبین باشد و عسلی بغایت کمال، چنانکه در دیگر نواحی نیشابور مثل آن نیست. (تاریخ بیهق). همهٔ زمین پر از ارواح بود بر صورت نحل منج انگبین. (ابوالفتوح رازی ج ۲ ص ۳۱۰). - منج صفت؛ مانند زنبورعسل : شیرین نکرده از عسل روزگار کام تا کی زمانه منج صفت خواهدش گزید. ابن یمین (از جهانگیری). || خرمگس . (برهان) (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب «خرمنج» ذیل معنی اول شود. || مگس سبز. (برهان) (ناظم الاطباء). مگس سبز که گوشت را گنده کند و کرم اندازد. (غیاث). || لاشهٔ خر زبون را گویند. (فرهنگ جهانگیری). به معنی لاشهٔ خر ضعیف و ناتوان هم آمده است. (برهان) (از ناظم الاطباء). در فرهنگ [ جهانگیری ] به معنی لاشهٔ خر زبون گفته و شعر سوزنی شاهد آورده: «با بور تو رخش پوردستان خرمنج» و در این سهو کرده چه خرمنج یک کلمه است به معنی خرمگس چنانکه گذشت. (فرهنگ رشیدی). لاشهٔ خر لاغر زبون در جهانگیری آورده و سهو کرده و رشیدی گفته خرمنج یک کلمه است و به معنی مگس بزرگ است که خرمگس گویند نه خر لاغر. (انجمن آرا) (آنندراج). || به زبان هندی به معنی کنف باشد و آن گیاهی است که از آن ریسمان بافند. (برهان). گیاهی است که از او ریسمان سازند. (الفاظ الادویه). در رسالهٔ پهلوی خسرو کواتان و ریتک وی بند ۹۱ از «بوی منج» پهلوی، مونج سخن رفته. «اونوالا» در ذیل همان صفحه آن را به «درخت بادام تلخ» یا «کنف» ترجمه کرده است. (حاشیهٔ برهان چ معین). || درخت بادام تلخ. (برهان) (ناظم الاطباء) (تحفهٔ حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). هر چیز بد و فاسد. (ناظم الاطباء).
[ مِ ] (اِ) به معنی تخم باشد مطلقاً خواه تخم گل و خواه تخم خربزه و غیر آن. (برهان) (از ناظم الاطباء). رجوع به منج زراوشان شود.
[ مِ ] (ص) چیز لس و سفت شده (مانند چرم). (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده).
[ مَ ] (اِ) نام دارویی است که آن را ریوند گویند. (برهان). ریوند. (ناظم الاطباء) (الفاظ الأدویه). || معرب منگ هم هست که درخت بزرالبنج باشد. (برهان). بنج. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). در قاموس «منج» معرب «منگ» به معنی دانهٔ مسکر آمده و در کتب طب به این معنی «بنج» است معرب «بنگ». (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به مادهٔ بعد شود.
[ مَ ] (ع اِ) منگ . که دانه ای است مسکر و معرب است. (منتهی الارب) (آنندراج). معرب منگ فارسی و به معنی آن. (ناظم الاطباء). معرب منگ فارسی و آن دانه ای است که سکر آرد و عقل را زایل کند. (از اقرب الموارد). ... او را به پارسی منگ گویند و منج معرب بود و آن نوعی است از حبوب که چون بخورند عقل زایل کند، در معجونات بزرگ استعمال کنند و رنگ دانهٔ او سرخ باشد و به... مشابهت دارد یعنی نانخواه و دانهٔ او بزرگتر باشد. طایفه ای او را بنگ دانسته اند و آن غلط است... درختی است مشابه درخت بادام تلخ... (از ترجمهٔ صیدنه). ... به پارسی منگ و بنگ گویند... (از اختیارات بدیعی). رجوع به مدخل قبل شود. || خرمای دو سه به هم چفسیده. (منتهی الارب) (آنندراج). دو سه خرمای به هم چسبیده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ مَ ] (ص) خرد و صغیر. فیروزآبادی در کلمهٔ مجوس گوید: «مجوس بر وزن صبور نام مردی بوده است با گوشهای خرد که دینی نهاده و مردمان را بدان خواند و مجبوس معرب منجگوش است». از گفتهٔ فیروزآبادی چنین برمی آید که «منج» بمعنی خرد و صغیر و کوچک باشد. البته کلمهٔ مجوس «منج گوش» نیست، ولی کلمهٔ «منج» را چون فیروزآبادی بمعنی خرد می گیرد، تا دلیل مخالف نباشد، انکارش صعب است. واللََّه اعلم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در حاشیهٔ المعرب جوالیقی ص ۳۲۰ آمده: ففی القاموس: «مجوس» کصبور؛ رجل صغیرالأذنین وضع دیناً و دعا الیه. معرب «منج کوش». رجل مجوسی. ج، مجوس... و کلمة «منج» ضبطت فی نسخ القاموس بکسرالمیم ولکن ضبطها فی المعیار بالضم و فسرها عن الفارسیة بمعنی الذباب و الزنبور...
[ مُ ] (ع اِ) ماش سبز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از دزی ج ۲ ص ۶۱۷).
[ مُ ] (اِخ) نام دهی است از بوانات. (برهان) (فرهنگ جهانگیری). قریه ای است چهار فرسنگ و نیمی سوریان از بوانات. (فارسنامهٔ ناصری). دهی از دهستان بوانات است که در بخش بوانات سرچهان شهرستان آباده واقع است و ۶۸۴ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
[ مُ ] (اِخ) دهی از دهستان جانکی است که در بخش لردگان شهرستان شهرکرد واقع است و ۳۰۷ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).

کلمات هم‌قافیه با «منج»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نج» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید