معنی منثلم
7 بازدید
[ مُ ثَ لِ ] (ع ص) رخنه دار و شکسته از آوند و شمشیر و جز آن. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). ثلمه دار. رخنه شده. شکافته. رخنه یافته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به انثلام شود. - منثلم شدن؛ رخنه دار شدن. شکافته شدن. شکسته شدن : دیگر باره عرش مملکت منثلم شد و قواعد سلطنت منهدم. (بدایع الازمان). - منثلم گردیدن؛ منثلم شدن : مگر ندانی که رکن دولت منهدم و حد مملکت منثلم گردید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۳). رجوع به ترکیب منثلم شدن شود. - منثلم گشتن؛ منثلم گردیدن : بلارک هندی به برگ هندبا، منثلم گشته، بنای سنمار به لگدکوب بوتیمار منهدم شده. (نفثةالمصدور چ یزدگردی ص ۷۳). رجوع به ترکیب قبل شود.
کلمات همقافیه با «منثلم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لم» برای سرودن شعر