معنی منتقع
5 بازدید
[ مُ تَ قَ ] (ع ص) گونه برگردیده. (آنندراج) (از منتهی الارب). رنگ و گونه برگشته. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به انتقاع شود.[ مُ تَ قِ ] (ع ص) آنکه می کشد شتر را برای مهمان از سفر آمده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به انتقاع شود. || خیس شده. که رطوبت به باطن او رسیده باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج ۱ ص ۱۴۸). رجوع به انتقاع شود.
کلمات همقافیه با «منتقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر