معنی منتفخ
6 بازدید
[ مُ تَ فِ ] (ع ص) برآماسیده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). متورم. ورم کرده. آماسیده. آماهیده. بادکرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به انتفاخ شود. - منتفخ شدن؛ آماسیدن. (یادداشت ایضاً). باد کردن برآمدن. - منتفخ گردیدن؛ منتفخ شدن : خون دل برجوشد و عروق و شرایین از آن منتفخ گردند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۵۵). رجوع به ترکیب قبل شود. || سخت خشمگین. (مهذب الاسماء). || روز بلندبرآمده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «منتفخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فخ» برای سرودن شعر