معنی منتعش
6 بازدید
[ مُ تَ عِ ] (ع ص) ناقهٔ به شده از بیماری. (ناظم الاطباء). بهبودیافته. سالم. خوش و سرزنده : سیمجوری چون به قهستان بیاسود و از نکبت منتعش شد به پوشنج رفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۹۸). با فلک گفتم کجا دانی پناهی آن چنانک بخت افتاده شود در سایهٔ او منتعش. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۴). جز از آن میوه که باد اندازدش من نچینم از درخت منتعش . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۶۳). || آنکه نگاه می دارد پای را در لغزش. (ناظم الاطباء). || آنکه پس از افتادن برمی خیزد و بلند می گردد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به انتعاش شود.
کلمات همقافیه با «منتعش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عش» برای سرودن شعر