معنی منتظم
5 بازدید
[ مُ تَ ظِ ] (ع ص) راست و درست شونده اگرچه از باب افتعال است مگر متعدی نیامده. (غیاث) (آنندراج). بسامان. منتسق. مرتب. سامان یافته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). منظم شده و مرتب شده. راست و درست شده. (از ناظم الاطباء): کار خوارزم اکنون منتظم است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۴). شرک را از تو منهدم ارکان ملک را از تو منتظم احوال. رشید وطواط (از المعجم چ مدرس رضوی ص ۳۳۶). چشم بد دور که بس منتظم است آن دولت آری آن دولت را منتظمی معهود است. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۵۶). اشغال همایون جهانداری بر وفق نیت و حسب امنیت جاری و منتظم است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۷۵). گر چنین کس را نگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم.مولوی. - منتظم شدن؛ مرتب شدن. سامان یافتن. نظم و نسق پیدا کردن : و سایر جزایر دریا با حصانت معاقل و مناعت منازل آن از کنار آب بصره تا سواحل هند... منتظم شد. (المعجم چ دانشگاه ص ۱۸). - منتظم گردیدن (گشتن)؛ منتظم شدن. بسامان شدن. مرتب گشتن : کار تخارستان و ختلان منتظم گشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۴۸). منتظم گردد ز ملک موصل و حصن هرات امتحان را این بهشتی غصه را آن دوزخی. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ۲ ص ۷۳۴). سلسلهٔ مریدی و مرادی منتظم گشت و هر مریدی مراد شد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۱۳). زمین به حکم شما گشت مستقیم ارکان زمان ز کلک شما گشت منتظم احوال. عبید زاکانی. || منسلک شده. (ناظم الاطباء). داخل شده. درآمده. - منتظم شدن؛ درآمدن. داخل شدن. به صف شدن. با نظم و ترتیب قرار گرفتن : هرگاه... عزم غزوی محقق کردی هزاران سوار از ایشان در خدمت رکاب او منتظم شدندی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۳). به اصفهبد شهریار نوشت تا در صحبت او منتظم شود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۲۶۸). جرجان و طبرستان و بلاد دیلم و تا ساحل دریا در حکم امر و نهی و حل و عقد او منتظم شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۲۷۳). و بعضی خود در سلک اختصاص به خدمت شیر منتظم اند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۸۵). - منتظم گشتن؛ درآمدن. داخل شدن : جمله بر سر خط عبودیت آن حضرت نهادند و در سلک خدام آن درگاه منتظم گشتند. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۶۴). بسبب مناسبت شباب در زمرهٔ اتراب و اصحاب او منتظم گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۳۵). از قدیم باز به خدمت شاه جهانگشای پیوسته بود و در زمرهٔ حشم او منتظم گشته. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۶۷). رکن الدین صاین چون به مبادی سن رشد و تمیز رسید خود را در سلک ملازمان امیر چوپان منتظم گردانید. (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۲۰۹). || به نظم درآمده. - منتظم شدن؛ به نظم درآمدن. منظوم شدن : زیبد که در محامد او منتظم شود در مدح هر مبالغه کز باب افعل است. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۱۵). - منتظم گشتن؛ به نظم درآمدن. منظوم شدن. منظم شدن : در مدح تو گشت منتظم بی من شعری که خجل شود از او شعری. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۳۷). || مروارید به رشته کشیده. (ناظم الاطباء). گوهر به رشته کرده : سزد که خوشهٔ یاقوت منتظم دهیم به عرض این سخنان چو لؤلؤ منثور. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۷۷). - منتظم گردانیدن؛ به رشته کشیدن. مرتب کردن : عزم جزم نمود که... از بحار مؤلفات افاضل فصاحت قرین التقاط کرده در سلک دوازده عقد منتظم گردانم. (حبیب السیر ج ۱ چ خیام ص ۵). || به نیزه درخسته شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || مأخوذ از تازی، آنکه می آراید و ترتیب و نظم قرار می دهد. (ناظم الاطباء).[ مُ تَ ظَ ] (ع اِ) جایی که در آن چیزها را منظم و مرتب می کنند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منتظم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ظم» برای سرودن شعر