معنی منبل
6 بازدید
[ مَمْ بَ ] (ص) کاهل و بیکار. (از برهان). کاهل و سست. (غیاث) (آنندراج). بیکار و کاهل و تنبل. (ناظم الاطباء). کاهل و بیکاره. (انجمن آرا). سست و ضعیف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مؤلف سراج اللغات گوید: «چنان به خاطر می رسد که به معنی کاهل همان تنبل است به تای فوقانی به جای میم، چنانکه بگذشت و منبل به میم تصحیف بود». و ممکن است مهمل «تنبل» باشد. (حاشیهٔ برهان چ معین): تن که لاغر بود بود منبل پس چو فربه شود شود کاهل.سنایی. خر بود خادمی ولی کاهل که به کار اندرون بود منبل . سنائی (حدیقةالحقیقه چ مدرس رضوی ص ۱۲۳). منبلی گفت بر درش قائم زآن شده ستم که اکلها دائم.سنائی. خاک ساکن و منبل با لگد ستوران و قدم گوران می سازد. (مقامات حمیدی چ اصفهان ص ۲۰۸). خدایا دست مست خود بگیر ارنی در این مقصد ز مستی آن کند با خود که در سستی کند منبل. مولوی (از انجمن آرا). قول بنده ایش شاءاللََّه کان بهر آن نبود که منبل شو از آن. مولوی (مثنوی چ رمضانی هم ۳۳۱). || محل زخم. || نام دوائی است که بر زخمهای تازه استعمال کنند. (غیاث) (آنندراج): گفت پالانش فرونه پیش پیش داروی منبل بنه بر پشت ریش.مولوی. || به معنی بی اعتقاد و بداعتقاد هم هست، چنانکه گویند که فلانی را منبلم؛ یعنی بی اعتقاد اویم و اعتقادی به او ندارم. (برهان). بداعتقاد. (غیاث) (آنندراج). بی اعتقاد و بداعتقاد. (ناظم الاطباء): شرع ورزی نیاید از منبل حق گزاری نیاید از کاهل. سنائی (از انجمن آرا). ترک کن این جبر جمع منبلان تا خبر یابی از آن جبر چو جان. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۳۳۳).[ مُمْ بِ / بَ ] (ص) به معنی منکر است که انکارکننده و از راه و روش دور باشد. (برهان) (از ناظم الاطباء). منکر و از راه و روش دور. (انجمن آرا).
کلمات همقافیه با «منبل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر