معنی منازعت
6 بازدید
[ مُ زَ / زِ عَ ] (از ع، اِمص) مأخوذ از تازی، ستیزگی و خصومت و کشاکش در برآوردن حق. ادعا و نزاع. جنگ و جدال سخت. منازعه. (از ناظم الاطباء). در چیزی کوشیدن و با کسی در برآوردن حق خود کشاکش کردن. خصومت کردن. (از غیاث). منازعة: همهٔ اسباب محاربت و منازعت برخاست. (تاریخ بیهقی). این همه اسباب منازعت و مکاوحت از بهر حطام دنیا به یک سو نهادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۴). قومی ره منازعت من گرفته اند بی عقل و بی کفایت و بی فضل و بی دها. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۲۵). در منازعت تو شها که یارد زد در مخالفت تو که کرد یارد باز؟ سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). طوفان منازعت مینگیز ای ساکن کشتی شکسته. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ۲ ص ۷۱۴). موارد الفت و اخوت شما را از شوایب منازعت صافی دارد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۶۵). روابط مؤاخات و همزادی در کشاکش منازعت گسسته نگردد. (مرزبان نامه ایضاً ص ۴۷). موجب مناقشه و منازعت بود. (اخلاق ناصری). از شایبهٔ مخالفت و منازعت منزه ماند. (اخلاق ناصری). در انحطاط به مقاومت و منازعت هرکه برخیزند مغلوب گردد. (اخلاق ناصری). بسی برنیامد که بنی عم سلطان به منازعت برخاستند. (گلستان). ملوک از هر طرف به منازعت او برخاستند. (گلستان). و منازعت و مشاجرت میان فرق اسلام بی فایده. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۷). منازعت و خصومت آغاز نهند. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۳۷). در اواخر چون... از حرکت منازعت با دل طمأنینت یابد... آن را نفس مطمئنه خوانند. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۸۴). هرکه... به منازعت پیش آید مقهور غلبهٔ او گردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۳۹). از این جهت میان برادران منازعت اتفاق افتاد. (حبیب السیر ج ۱ چ خیام ص ۲۱). رجوع به منازعة شود. - منازعت کردن؛ نزاع کردن. خصومت کردن. ستیزه کردن. ستیهیدن : وز بهر آن خون ریزند و منازعت کنند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۲۰). جای هر یک به ترتیب معین بودی که هیچکس منازعت دیگری نتوانستی کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۷). کبر و عظمت خاص صفت حق است هرکه با او منازعت کند در آن شکسته شود. (مصباح الهدایه ص ۳۵۳).
کلمات همقافیه با «منازعت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عت» برای سرودن شعر