معنی من
24 بازدید
[ مِ ] (ع حرف جر) از. (ترجمان القرآن). ترجمهٔ لفظ «از». (غیاث) (آنندراج). یکی از حروف جاره است به معنی «از» و در چندین وجه استعمال می گردد: ۱ -ابتدای غایت، و غالباً در همین وجه به کار رود، چنانکه گروهی برآنند که سایر معانی همگی از همین معنی منشعب شده است و آن هم برای زمان آید و هم برای مکان، مانند «صمت من یوم الجمعة» و «سرت من البلد». ۲ -در تبعیض، مانند {/B«مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اَللََّهُ ». ۷-۱۰۲:۲۵۳/}(قرآن ۲/۲۵۳). ۳ -در بیان جنس و تفسیر و در این معنی بیشتر پس از ما و مهما واقع می گردد. کقوله تعالی: {/B«مََا یَفْتَحِ اَللََّهُ لِلنََّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاََ مُمْسِکَ لَهََا».۱-۹۳۵:۲/} (قرآن ۳۵/۲). و {/B«مَهْمََا تَأْتِنََا بِهِ مِنْ آیَةٍ». ۳-۷۷:۱۳۲/}(قرآن ۷/۱۳۲). در همین معنی بدون ما و مهما نیز آید، مانند {/B«فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثََانِ ». ۲۰-۲۳۲۲:۳۰/}(قرآن ۲۲/۳۰). ۴ -برای تعلیل آید، مانند {/B«مِمََّا خَطِیئََاتِهِمْ أُغْرِقُوا». ۱-۳۷۱:۲۵/}(قرآن ۷۱/۲۵). و «ذلک من نبأ جاءنی». ۵ -بدل را آید، مانند {/B«أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیََاةِ اَلدُّنْیََا مِنَ اَلْآخِرَةِ ». ۱۷-۲۲۹:۳۸/}(قرآن ۹/۳۸). و {/B«لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوََالُهُمْ وَ لاََ أَوْلاََدُهُمْ مِنَ اَللََّهِ شَیْئاً» ۴-۱۳۳:۱۰/}(قرآن ۳/۱۰)؛ ای بدل طاعةاللََّه او بدل رحمةاللََّه. ۶ -مرادف عن آید، مانند {/B«فَوَیْلٌ لِلْقََاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اَللََّهِ ».۱۲-۱۷۳۹:۲۲/} (قرآن ۳۹/۲۲). و {/B«یََا وَیْلَنََا قَدْ کُنََّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هََذََا». ۱۱-۱۸۲۱:۹۷/}(۲۱/۹۷). ۷ -مرادف «با» آید، مانند {/B«یَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍّ ». ۸-۱۱۴۲:۴۵/}(قرآن ۴۲/۴۵). ۸ -مرادف فی آید، مانند {/B«إِذََا نُودِیَ لِلصَّلاََةِ مِنْ یَوْمِ اَلْجُمُعَةِ ». ۵-۱۰۶۲:۹/}(قرآن ۶۲/۹). ۹ -مرادف عند آید، مانند {/B«لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوََالُهُمْ وَ لاََ أَوْلاََدُهُمْ مِنَ اَللََّهِ شَیْئاً». ۴-۱۳۳:۱۰/}(قرآن ۳/۱۰). ۱۰ -مرادف ربما آید و در این صورت به ما متصل گردد، مانند: و انا لممّا نضرب الکبش ضربة علی رأسه تلقی اللسان من الفم. ۱۱ -مرادف علی آید، مانند {/B«وَ نَصَرْنََاهُ مِنَ اَلْقَوْمِ ». ۱-۴۲۱:۷۷/}(قرآن ۲۱/۷۷). ۱۲ -فصل را آید و در این صورت داخل می شود میان دو چیز متضاد، مانند {/B«وَ اَللََّهُ یَعْلَمُ اَلْمُفْسِدَ مِنَ اَلْمُصْلِحِ ». ۱۷-۲۲۲:۲۲۰/}(قرآن ۲/۲۲۰). و {/B«حَتََّی یَمِیزَ اَلْخَبِیثَ مِنَ اَلطَّیِّبِ ». ۱۰-۱۴۳:۱۷۹/}(۳/۱۷۹). ۱۳ -غایت، مانند «رأیته من ذلک الموضع»؛ فجعلته غایة لرؤیتک ای محلاً للابتداء و الانتهاء. ۱۴ -تنصیص بر عموم و در این صورت زائده باشد، مانند «ماجاءنی من احد». ۱۵ -توکید عموم و آن نیز زائده باشد، مانند «ماجاءنی من احد، او من دیار». ۱۶ -به معنی منذ آید، مانند «مارأیته من سنة»؛ ای منذ سنة. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از مغنی اللبیب). گاه در اضافه به الف و لام، نون را حذف می کنند مانند ملکذب ای من الکذب. (ناظم الاطباء). رجوع به مغنی اللبیب شود. - من الباب الی المحراب؛ از در تا محراب. از اول تا آخر. از آغاز تا پایان. - من البدو الی الختم؛ از ابتدا تا انتها. از آغاز تا پایان. - مِنَ الثَری الی الثُرَیا؛ از خاک تا ستارهٔ ثریا. از کرهٔ خاک تا ستارهٔ پروین. از زمین تا به آسمان. - من باب؛ از جهت. از باب. و به صورت اضافه آید، چون: من باب تأکید گفت... - من باب مثل؛ مثلاً. بعنوان مثل. - من بعد؛ پس از این. از این پس : من بعد مکن چنان کز این پیش ورنه به خدا که من از این پس بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم.سعدی. یک چند به خیره عمر بگذشت من بعد بر آن سرم که چندی بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم.سعدی. - من تحت القُرْط؛ از بن گوش. بدون تردید و چون و چرا. - من جمله؛ از جمله. - من جمیع الجهات؛ از هر جهت. - من جمیع الوجوه؛ از همهٔ جهات. من جمیع الجهات. - من حیث المجموع؛ بر روی هم. روی هم رفته. مجموعاً: من حیث المجموع کارم خوب نیست. - من حیث لایَحْتَسِب؛ از آنجا که گمان نرود. - من عندی؛ از پیش خود. من درآورده. سرخود. - من قُرطِالاُذُن؛ از بن گوش : تا آخر کار مطاوعت، من قرطالاذن، لازم گشت. (نفثةالمصدور چ یزدگردی ص ۳۱). - من کل الوجوه؛ از هر جهت و جهات. از همه رویها. از هر روی. از هر وجه. - من کل وجه؛ از هر روی. از هر جهت : چندانکه پیش و پس نگریستم، طریق خلاص من کل وجه باریک... دیدم (نفثةالمصدور چ یزدگردی ص ۸۶). -من لَدُن؛ از جانب. از نزد. - منها؛ از «من» +«ها» (ضمیر مؤنث). و رجوع به همین کلمه شود.[ مَ ] (ع اِ) هر کس. (ترجمان القرآن). به معنی کسی و آن کس و کیست و به این معنی برای جمع و مفرد هر دو آمده. (غیاث). اسمی است مبهم غیرمتمکن به معنی کسی و هر کسی مانند «من یقم اقم معه» و اگرچه لفظ آن مفرد است شامل جماعت می گردد، مانند قوله تعالی:{/B «وَ مِنَ اَلشَّیََاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ ». ۱-۶۲۱:۸۲/}(قرآن ۲۱/۸۲). و استعمال می شود در استفهام به معنی کی و کیست، مانند: «من عندک» و قوله تعالی: {/B«مَنْ بَعَثَنََا مِنْ مَرْقَدِنََا». ۴-۷۳۶:۵۲/}(قرآن ۳۶/۵۲). و در اخبار به معنی آنکه، مانند «رأیت من عندک». و در شرط و جزا به معنی هرکه، مانند: «من یکرمنی اکرمه» و قوله تعالی: {/B«مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ ». ۸-۱۲۴:۱۲۳/}(قرآن ۴/۱۲۳). و گاه نکرهٔ موصوفه می باشد، مانند «مررت بمن محسن»؛ ای بانسان محسن. و گاه نکرهٔ تامه آید، مانند «و نعم من هو فی سر و اعلان»؛ ای نعم من هو الثابت فی حالتی السر و العلانیة. و گاه در لغت اهل حجاز به آن حکایت کرده می شود اعلام و کنیه ها و نکره ها و به معنی کدام می باشد و در این صورت تثنیه و جمع بسته می شود، مثلاً اذا قال: رأیت زیداً، قلت: «من زیداً». و اذا قال: رأیت رجلا، قلت: «منا». و اذا قال: جاء رجل، قلت: «منو». و اذا قال: مررت برجل قلت: «منی». و اذا قال: جائنی رجلان، قلت: «منان». و اذا قال: رأیت رجلین و مررت برجلین. قلت: «منین». و اذا قال: جائنی رجال، قلت: «منون». و اذا قال: رأیت رجالاً و مررت برجال، قلت: «منین». به سکون نون در رفع و نصب و جر. و ان قال: رأیت الرجل، قلت: «من الرجل» بالرفع. و ان قال مررت بالامیر، قلت: «من الامیر» بالرفع. و ان قال: رأیت ابن اخیک، قلت: «من ابن اخیک» بالرفع. و کذلک ان ادخلت حرف العطف علی من رفعت، قلت: «فمن زید» و «من زید». و تقول: فی المرأة «منة» و «منتان» و «منات» بالتسکین، و ان وصلت قلت: «منة یا هذا و منات» بالتنوین. و ان قال رأیت رجلا حمارا، قلت: «من و ایاً». و فی مررت بحمار و رجل، قلت: «ای و منی». (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). -من تبع؛ پیروان. آنان که تابع کسی هستند. - من یزید؛ که می افزاید؟ که زیاد می کند؟ مزایده. حراج. و رجوع به من یزید شود.[ مَ ] (اِ) هر چیزی که بر درخت بندد مانند گزانگبین و ترنگبین و بیدانگبین و شیرخشت و مانند آن. (برهان) (از ناظم الاطباء). در زبانهای سامی عموماً این کلمه آمده، ولی محتمل است که «من» تورات همان «من» نباشد که در قرون وسطی و عصر حاضر بدین نام خوانده می شود، بلکه لیخن مأکول باشد. (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به همین مأخذ و مدخل بعد شود.[ مَ ن ن ] (ع اِ) ترنجبین. (ترجمان القرآن) (مهذب الاسماء). گز انگبین. (زمخشری). ترانگبین و آن تری و پشک است که بر درخت و سنگ منعقد شود و هر شبنم که از آسمان افتد شیرین همچو انگبین و بسته گردد و همچو صمغ خشک شود و معروف به من تری که بر درخت بلوط معتدل است... (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). گزانگبین و ترنجبین و هر رطوبتی شیرین که بر برگ بعض درختان منجمد شود مثل بیدانگبین و شیر خشت. (غیاث) (آنندراج). هر شبنمی که از آسمان بر درخت و سنگ فرودآید و چون عسل منعقد گردد و شیرین و همچون صمغ خشک باشد، مانند شیرخشت و ترنجبین. (از اقرب الموارد). خشت. طَلّ. شیرخشت. انگبین خارشتر. (یادداشت مرحوم دهخدا). در لغت عرب چیزی است که بیفتد بر درخت از هوا و طعم او شیرین بود و گویند من ترنجبین است. فراء گوید: هر چیز که بر درخت ثمام و غیر آن بیفتد عرب او را من گوید. ابومسلم گوید: هر چیز که بر درخت و نباتات به طریق شبنم بیفتد و طعم او شیرین بود و چون بیشتر شود منعقد شود شبیه شکر، عرب او را من گوید و ابن ماسویه گوید من گزنجبین است و آن چیزی است شبیه شبنم که بر درخت گز افتد. (ترجمهٔ صیدنه). طلی که بر درخت یا سنگ افتد و بندد و آن را به فارسی ترانگبین گویند. (بحر الجواهر). هر طلی یعنی شبنمی که بر درخت یا بر سنگ افتد آن را بدین نام خوانند، مانند ترنجبین و گزانگبین و شیرخشت و بیدخشت. (الفاظ الادویه). اسم عربی مجموع شبنمی است که منعقد گردد و شیرین باشد مثل ترنجبین و گزانگبین و هرچه بر نبات سمی منعقد شود سم است، مانند قسمی از سکرالعشر و آنچه از نبات قابضه حاصل شود قابض و از مسهله مسهل. (تحفهٔ حکیم مؤمن). ماده ای است چسبناک که از استحصالات شیرهٔ پروردهٔ گیاهی است و از ترکیب قندهای مختلف تشکیل شده و بطور طبیعی یا بر اثر گزش حشرات و یا با ایجاد شکاف در تنهٔ غالب درختان به خارج ترشح می شود. این ماده در ابتدای خروج شربتی شکل است، ولی پس از مدتی در برابر هوا منجمد شده تبدیل به نوعی شکرک می گردد... من در گیاهان مختلف تشکیل می شود و مخصوصاً بیشتر از درخت زبان گنجشک استخراج می گردد. اقسام مختلفش برای درمان بیماریهای سینه و لینت مزاج به کار می رود. من ها را به دو دسته می توان تقسیم کرد: ۱- من های داروئی از قبیل شیرخشت و بیدخشت و ترنجبین و شکر تیغال که مورد استفادهٔ داروئی دارند. ۲- من های خوراکی از قبیل گزانگبین و گز علفی که ماده ای است غلیظ و شیرین و از انواع درختان زبان گنجشک می تراود. (از لاروس): به کین و مهر تو اندرنهاد دست زمان یکی مرارت حنظل یکی حلاوت من. سوزنی. ز فر بخت تو دایم به شش نتیجهٔ خوب ز بهر جشن تو آبستن است شش ممکن صدف به گوهر و نافه به مشک و نی به شکر شجر به میوه و خارا به زر و خار به من. انوری. نه هر کرم آرد ابریشم نه از هر خاک خیزد زر نه از هر نی بود شکر نه در هر خار باشد من. جوهری هروی. عسل دادت از نحل و من از هوا رطب دادت از نخل و نخل از نوا. سعدی (بوستان، کلیات چ فروغی ص ۲۰۹). رجوع به مدخل قبل شود. || عبری من ، غذائی معجزه آسا که خداوند از آسمان برای بنی اسرائیل در بیابان نازل می ساخت. (از لاروس). بمعنی ترنجبین که بر قوم موسی علیه السلام باریده بود. (غیاث) (آنندراج). شیئی است که خدای تعالی بر بنی اسرائیل بطور اعجاز، یعنی در زمانی که در دشت بودند در عوض نان بر ایشان نازل فرمود. (قاموس کتاب مقدس): {/Bوَ أَنْزَلْنََا عَلَیْکُمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْوی ََ . ۵-۱۰۲:۵۷/}(قرآن ۲/۵۷). خدای عز و جل بر ایشان (بر بنی اسرائیل) من فرستاد از میغ. مجاهد گفت: این من مانند صمغ بود که بر درختان افتادی، رنگ، رنگ صمغ بود و طعم، طعم شهد. سدی گفت: عسل بود که به وقت سحر بر درختان افتادی. شعبی گفت: این عسل که می بینی جزوی است از هفتاد جزو آن من. و ضحاک گفت ترنجبین است. (کشف الاسرار ج ۱ ص ۲۰۲). من ترنجبین بود و سلوی مرغ بریان. (قصص الانبیاء ص ۱۲۳). من و سلوی برایشان بخواست و آن ترانگبین است و سمانه. (مجمل التواریخ). گر به عهد موسی امت را گه قحط از هوا باز من و سلوی سلوت رسان افشانده اند. خاقانی. قحط دانش را به اعجاز ثناش من و سلوی از لسان خواهم فشاند.خاقانی. عکرمه گفت: من چیزی بود مانند روبی سطبر. (تفسیر ابوالفتوح). و رجوع به قاموس کتاب مقدس ص ۸۳۹ و ترکیب ذیل شود. - من بنی اسرائیل؛ ترنجبین که بر قوم موسی علیه السلام باریده بود. (غیاث) (آنندراج). چیزی که خدای تعالی بطور شگفت انگیز در بیابان بر بنی اسرائیل نازل کرد تا از آن تغذیه کنند و فی القرآن: {/Bوَ أَنْزَلْنََا عَلَیْهِمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْوی ََ ۳۲-۳۷۷:۱۶۰/}. (از اقرب الموارد). رجوع به مَن شود. || پیمانه ای است یا میزانی، یا من دو رطل است. ج، امنان. (منتهی الارب). پیمانه ای است معادل دو رطل. (ناظم الاطباء). پیمانه یا میزانی است یا دو رطل است و آن در لغت تمیم مانند «منا» است از ناقص در لغت غیر ایشان و گویند من شرعاً و عرفاً در هرات چهل استار است و هر استار شرعی چهار مثقال و نیم و هر مثقال عرفی هفت مثقال است، پس من شرعی صد و هشت مثقال است و من عرفی دویست و هشتاد مثقال. (از اقرب الموارد). وزن دویست و هفتاد و پنج درهم و سبع درهم است و به مثقال، صد و هشتاد مثقال است و به اوقیه، بیست و چهار اوقیه است. (مفاتیح العلوم). معادل دو رطل است. (ابن البیطار). و هر رطل دوازده اوقیه است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به وزن درهم دویست و پنجاه و هفت درهم و سبع درهم و به وزن اساتیر، چهل استار. (مهذب الاسماء). رجوع به من شود. - من الأخیر؛ آن مقدار باری که چون بر کشتی پربار نهند کشتی غرق شود. (غیاث). || آنکه کسی او را دعوت نکند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || منت. قوله تعالی : {/Bلاََ تُبْطِلُوا صَدَقََاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذی ََ . ۵-۱۰۲:۲۶۴/}(قرآن ۲/۲۶۴). و قولهم: المن اخ المن؛ یعنی نیکویی دربارهٔ کسی کردن و بخشش نمودن و سپس منت گذاشتن مانند قطع کردن بخشش و نیکویی است. (ناظم الاطباء). منت. سپاس. طَول. (یادداشت مرحوم دهخدا): گفتم دو گونه طوق به هر گردن افکند گفتا یکی ز شکر فکنده یکی ز من.فرخی. قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و اذی ندهند. (گلستان). - من پذیرفتن؛ منت پذیرفتن. قبول منت کردن : گر همه نعمت یک روز به ما بخشد ننهد منت بر ما و پذیرد من.فرخی. - من نهادن؛ منت نهادن : گر دلش زائران بدانندی باژگونه بر او نهندی من.فرخی. رجوع به منت نهادن شود. - ذوالمن. رجوع به مدخل ذوالمن شود.[ مَ ن ن ] (ع مص) نعمت دادن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (ترجمان القرآن) (غیاث). نکویی کردن با کسی. مِنّینی ََ. (از منتهی الارب). انعام کردن بر کسی بدون رنج و آزار و نیکی و احسان کردن در حق او. (از اقرب الموارد). || منت برنهادن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (ترجمان القرآن) (منتهی الارب) (منتهی الارب) (غیاث). شماره کردن نیکوییها را دربارهٔ کسی و منت نهادن بر وی. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آزاد کردن اسیر بی آنکه از او سربها بگیرند. (از تعریفات جرجانی). || بریدن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کم کردن. || کم شدن چیزی. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). نقصان یافتن. (از اقرب الموارد). || مانده کردن شتر را. || مانده گردانیدن سیر کسی را و سست نمودن آن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || قوت ببردن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی).[ مَ ] (ضمیر) به معنی خود که به عربی انا گویند. (برهان). ضمیر متکلم واحد. (غیاث). ضمیر متکلم واحد. (آنندراج). ضمیر شخصی منفصل، اول شخص مفرد (متکلم وحده) و در اتصال به «را» معمولاً نون آن حذف و «مرا» گفته شود. خود. این کس که می گویم بی دیگری. انا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در پارسی باستان «منا»(مال من) (در حالت مفرد اضافی)، در اوستا «منه»، در پهلوی «مِن»، در کردی «من». (از حاشیه برهان چ معین). مانند اسم در حالتهای زیر آید: ۱ -حالت مسندالیهی : من سخن گویم تو کانائی کنی هر زمانی دست بر دستت زنی.رودکی. ای آنکه من از عشق تو اندر جگر خویش آتشکده دارم صد و بر هر مژه ای ژی. رودکی. به چاه سیصد باز اندرم من از غم او عطای میر رسن ساختم ز سیصد باز. شاکر بخاری. من آنگاه سوگند انبان خورم کز این شهر من رخت برتر برم.ابوشکور. من بچهٔ فرفورم و او باز سپید است با باز کجا تاب برد بچهٔ فرفور.ابوشکور. گر کوکب تر کشت ریخته شد من دیده بتر کشت در نشانم.عماره مروزی. بدو گفت ساقی که من بنده ام به فرمان تو در جهان زنده ام.فردوسی. نالم به دل چو نای من اندر حصار نای پستی گرفت همت من زین بلند جای. مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص ۵۰۳). عالم همه خوان ز شادی و خرمی من مانده همچو مردهٔ تنها به گور.عمعق. نخستین مرغ بودم من در این باغ گرم بلبل کنی کنیت و گر زاغ.نظامی. من این قصه پرسیدم از چند پیر جوابی نداده ست کس دلپذیر.نظامی. من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۲۲۴). من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم.حافظ. من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم. حافظ. من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم. حافظ. ۲ -حالت مفعولی (اعم از صریح و غیرصریح): بد گشت چرخ با من بیچاره و آهنگ جنگ دارد و پتیاره.کسایی. خاری که به من درخلد اندر سفر هند به چون به حضر در کف من دستهٔ شب بوی. فرخی. بنمود مرا راه علوم قدما پاک وآنگاه از آن برتر بنمودم و بهتر. ناصرخسرو. اندر جهان به دوستی خاندان حق چون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا. ناصرخسرو. گویم چرا نشانهٔ تیر زمانه کرد چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا.ناصرخسرو. بسان بیژن درمانده ام به بند بلا جهان به من بر تاریک چون چه بیژن. مسعودسعد. مرا بیافت چو یک قطره خون جوشان دل مرا بیافت چو یک تار موی نالان تن. مسعودسعد. ای بی هنر زمانه مرا پاک درنورد وی کوردل سپهر مرا نیک برگرای. مسعودسعد. زنجیر شده ست زلف مشکینت و افکنده مرا ز دور در سودا. مسعودسعد. شیدا شده ام چرا همی ننهی زنجیر دو زلف بر من شیدا.مسعودسعد. دوست نزدیکتر از من به من است وینت مشکل که من از وی دورم. سعدی (گلستان). ۳ -حالت اضافی : بسا که مست در این خانه بودم و شادان چنانکه جاه من افزون بد از امیر و ملوک. رودکی. گفت با خرگوش خانه خان من خیز و خاشاکت از او بیرون فکن.رودکی. ای مج کنون تو شعر من از بر کن و بخوان از من دل و سگالش و از تو تن و زبان. رودکی. هوش من آن لبان نوش تو بود تا شد او دور من شدم مدهوش.ابوالمثل. دل روشن من چو برگشت زوی سوی تخت شاه جهان کرد روی.فردوسی. نی نی ز حصن نای بیفزوده جاه من داند جهان که مادر ملک است حصن نای. مسعودسعد. گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای. مسعودسعد. گاهی در این حالت به معنی ضمیر مشترک یعنی «خود» و «خویش» آید: ندانم گناه من ای شهریار که کردستم اندر همه روزگار.دقیقی. تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم زیر دامن پوشم اژدرهای جانفرسای من. خاقانی. ۴ -حالت ندا: می به دهن برد و چو می می گریست کای من بیچاره مرا چاره چیست؟نظامی. ای من آن روباه صحرا کز کمین سر بریدندم برای پوستین.مولوی. ای من آن پیلی که زخم پیلبان ریخت خونم از برای استخوان.مولوی. - ما و من؛ کنایه از کبر و نخوت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): نردبان خلق این ما و من است عاقبت زین نردبان افتادن است.مولوی. - من بنده؛ در این ترکیب و همچنین در «من رهی» و امثال آن، مابعد لفظ من بیان است. (از آنندراج): به بزم خویش مرا پیش خواجگان بنشاند به دست خویش به من بنده دوستگانی داد. امیرمعزی (از آنندراج). منت خدای را که به دست خدایگان من بنده بیگنه نشدم کشته رایگان. امیرمعزی. شنیده ای خبر من رهی که چون بودم به جبر محض گرفتار خدمت دشخوار. امیرمعزی (از آنندراج). چنانکه بختش دیوانه است بر جاهش به خاک پایش من بنده آرزومندم. حیاتی گیلانی (از آنندراج). - من رهی. رجوع به ترکیب «من بنده» شود. - من من زدن؛ خودنمایی کردن. از خود گفتن. - من من کردن؛ از خود سخن گفتن. به هر بهانه ای از خود دم زدن و خود را در امور وارد کردن. - من من گفتن؛ من من کردن. رجوع به ترکیب قبل شود. - من و من گو؛ ستایندهٔ خود. خودستا. که از خود سخن راند: این من و من گو که در این قالب است هیچ مگو جنبش او تا لب است. نظامی (مخزن الاسرار چ وحید ص ۱۵۶). || (اِ) دل را نیز گفته اند و به عربی قلب خوانند. (برهان). دل. نفس . (فهرست ولف). دل را نیز گویند، از این مرکب است دشمن یعنی زشت دل. (فرهنگ رشیدی). صاحب رشیدی و غیره برآنند که من در دشمن به معنی نفس است چرا که مصداق آثار من اوست، پس دشمن به معنی بدنفس یا بددل باشد که عبارت از بدخواه است. (آنندراج). دل و قلب. (ناظم الاطباء): یار همچون روح حیوانی و مثل مردمک گه میان من درآید گاه اندر چشم من. قریع الدهر (از فرهنگ رشیدی). رجوع به معنی بعد شود. || (اصطلاح تصوف) در تصوف، هست مطلق. حقیقت مطلق: چون هست مطلق که وجود مطلق است بواسطهٔ نسبتی از نسب متعین به تعین خاص گردد و مشاربه اشاره شود تعبیر از آن مطلق متعین به لفظ «من» می کنند یعنی «من» می گویند و در حقیقت «من» عبارت از هستی مطلق است که مقید به تعین شده باشد خواه تعین روحانی یا تعین جسمانی. بنابراین معنی هر فردی از افراد موجودات را «من» می گویند: چو هست مطلق آید در اشارت به لفظ من کنند از وی عبارت. (از شرح گلشن راز چ سمیعی ص ۲۲۰). || مزید مؤخر در اهریمن و بهمن و دشمن به معنی منش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به حاشیهٔ برهان چ معین ذیل اهریمن و بهمن و دشمن شود. || در بعضی کتب حکمت تعریف نفس ناطقه به این کرده اند که جوهری است که هر کس اشارت به او و تعبیر از او به «انا» کند که معنیش من باشد. (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرای ناصری). || سوراخ وسط شاهین ترازو را هم گفته اند که زبانهٔ ترازو را از آن بگذرانند. (برهان). سوراخی که در شاهین ترازو کنند و ریسمانی از آن بگذرانند که زبانهٔ ترازو باشد. (فرهنگ رشیدی). سوراخ وسط شاهین ترازو. (ناظم الاطباء): جز این با منت هیچ واخواست نیست که در یک ترازو دو من راست نیست . نظامی (از فرهنگ رشیدی).[ مَ ] (اِ) وزنی باشد معین در هر جایی و آنچه در این زمان متعارف است چهل استاراست و هر استاری پانزده مثقال که مجموع من ششصد مثقال باشد به وزن تبریز و هر مثقالی شش دانگ و دانگی هشت حبه و حبه ای به وزن یک جو و به این معنی عربان حرف ثانی را مشدد کنند. (برهان). وزنی است معروف و به تشدید نون معرب آن است. (فرهنگ رشیدی). وزنه ای را گویند که در هر ولایتی بر مقداری معین اطلاق می کنند و من تبریز که معمول این زمان است عبارت است از چهل سیر و هر سیری شانزده مثقال، پس من عبارت از ششصد و چهل مثقال می باشد. (ناظم الاطباء). به معنی وزن است در هر جایی به معنی تفاوت است چهل استار است که هر استاری شانزده مثقال باشد که مجموع یک من ششصد و چهل مثقال شود و این من سابق تبریز بوده اکنون هزار مثقال است. (انجمن آرا). نام وزن معین که دو رطل باشد و این من بیشتر مستعمل اطباست و من هندی چهل سیر است و وزن سیر در هر ملک مختلف باشد. (غیاث). در سانسکریت «مانه» (مقیاس، وزن، وزنی معین)، یا از هندی باستان «منا» (وزنی معین [ طلا ])، یونانی «منه»، لاتینی «مینه». در زبان شومری (قوم غیرسامی و غیرآریایی) لغت «منه» به جای مانده و از آنان به اکدیان رسیده، «منو» گفتند و در عبری، «مانه». «من» اساساً وزنی بوده و سپس نام پولی گردید و به مرور زمان نزد اقوام مختلف ارزشهای مختلف پیدا کرد. (از حاشیهٔ برهان چ معین): که بود اندر آن جام یک من نبید به یک دم می روشن اندرکشید.فردوسی. چو یابد خورش بامدادان پگاه سه من می ستاند ز گنجورشاه.فردوسی. بدی چارصد من به سنگ ار به بیش سری بر تنش چون سر گاومیش.فردوسی. نکند مستی هرچند که در مجلس ننهد سیکی بر دست کم از یک من.فرخی. تو گفتی کز ستیغ کوه سیلی فرودآرد همی احجار صدمن.منوچهری. به پیش شیری صد خر همی ندارد پای دو من سرب بخورد ده ستیر سرب همی. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۴۹۰). کی بود کز زلف او ز انسان که قطران فال زد مشک پیمایم ز کیل و غالیه سنجم به من. سوزنی. می رود از جوهر این کهربا هر جو سنگی به منی کیمیا.نظامی. خری گو شصت من برگیرد آسان ز شصت و پنج من نبود هراسان.نظامی. فروزنده چون مرقشیشای زر منی و دو من کمتر و بیشتر.نظامی. آسیا سنگ ده هزار منی به دو مرد از کمر بگردانند.سعدی. این فرومایه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت سخنی نمی آورد. (گلستان). چو حافظ در قناعت کوش وز دنییّ دون بگذر که یک جو منّت دونان دو صد من زر نمی ارزد. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۱۰۳). رجوع به مَنّ شود. - به من زدن؛ وزن کردن به من، یا مطلق وزن کردن باشد. (آنندراج): تا آب بحر را نکند هیچکس قیاس تا بوقبیس را نزند هیچکس به من. امیرمعزی (از آنندراج). -صدمنی؛ به وزن صد من. به سنگینی صد من. که صد من وزن آن باشد: همی صدمنی گر ز برداشتم سپاهی ز پس بازبگذاشتم.فردوسی. صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت چند مقاومت کند حبه و سنگ صدمنی. سعدی. - امثال: صد گنجشک با زاق و زیقش یک من است.(امثال و حکم ج ۳ ص ۱۰۵۶). یک من رفتم و صد من آمدم ؛ حرمت من در آنجا نگاه نداشتند. خواهش مرا با تحقیر رد کردند. (امثال و حکم ج ۴ ص ۲۰۵۱). || بعضی گفته اند در اصل به معنی توده است و از این مرکب است «خرمن»، یعنی تودهٔ بزرگ. (فرهنگ رشیدی). تودهٔ هر چیز را نیز گویند. (برهان). به معنی توده چون خرمن به معنی تودهٔ کلان از عالم خربط و خرمگس و خرپشه و مانند آن و اینکه در لفظ خرمن فتحهٔ خا را تغییر داده به کسره می خوانند از جهت قباحتی است که در ترکیب واقع شده نه آنکه لغتی است. (آنندراج). به معنی توده نیز آمده چنانکه خرمن به معنی تودهٔ کلان. (غیاث).[ مَ ] (اِخ) (به آلمانی: ماین) رودی در آلمان غربی که فرانکفورت و بایروت را مشروب می سازد و یکی از شاخه های رود رَن (راین) است و ۵۲۴ کیلومتر طول دارد و یکی از راههای مهم آبی آلمان است. (از لاروس).[ مَ ] (اِخ) جزیره ای است به انگلستان که در دریای ایرلند واقع است و ۵۷۰ کیلومتر مربع وسعت و ۴۸۲۰۰ تن سکنه دارد و یکی از مراکز جلب سیاحان است. (از لاروس).[ مِ ] (اِخ) (به انگلیسی: مِین) یکی از ایالات ممالک متحدهٔ آمریکای شمالی است که ۹۸۳۰۰۰ تن سکنه دارد و مرکز آن آگستا است. (از لاروس).[ مِ ] (اِخ) رودی در فرانسه و یکی از شاخه های لوار است که آنژر را مشروب می سازد و ۱۰ کیلومتر طول دارد.
کلمات همقافیه با «من»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «من» برای سرودن شعر