معنی ممضی
10 بازدید
[ مُ ضا ] (ع ص) رایج کرده و درگذرانیده و جایزداشته و امضاکرده. (ناظم الاطباء): اکنون همه دانستند که قضاء حق واقع و حکم الهی ممضی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۵۴). بنام ایشان مجری و ممضی. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۲۱). و امور مملکت و مصالح ولایت بر همان طریقه و ضابطه مجری و ممضی. (جامع التواریخ رشیدی). و مواجب و انعام و ملازمت اطبا به تصدیق و تجویز و عرض مشارالیه ممضی. (تذکرةالملوک ص ۲۰). - ممضی داشتن؛ پذیرفتن و به علامت موافقت امضا کردن و مقرر داشتن : اگر عالیجاه وزیر اعظم ممضی دارد رقم صادر می گردد. (تذکرةالملوک ص ۸).[ مَ ضی ی ] (ع ص) گذشته شده و روان کرده شده. (غیاث اللغات) (آنندراج).[ مَ ضا ] (ع اِ) راه. (مهذب الاسماء). مَمشی. (مهذب الاسماء).
کلمات همقافیه با «ممضی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضی» برای سرودن شعر