معنی ممزق
7 بازدید
[ مُ مَ زْ زَ ] (ع مص) جامه پاره کردن. (منتهی الارب). پاره کردن. (ناظم الاطباء). تمزیق. (منتهی الارب). پاره کردن و دریدن. مَزق. مصدر میمی است. (از اقرب الموارد): {/Bمَزَّقْنََاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ ۱۲-۱۴۳۴:۱۹/}(قرآن ۳۴/۱۹)؛ ایشان را پاره پاره بازگسستیم از هرگونه گسستنی. (کشف الاسرار میبدی ج ۸ ص ۱۱۹).[ مُ مَ زْ زِ ] (ع ص) پراکننده. متفرق سازنده : روزگار مفرق احباب و ممزق اصحاب است میان ایشان تشتت و تفریق رسانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). رجوع به تمزیق شود.[ مُ مَ زْ زَ ] (ع ص) دریده. پاره شده. (از اقرب الموارد). متلاشی شده. ممزوق : بس که در این خاک ممزق شدند پیکر خوبان بدیع الجمال.سعدی.
کلمات همقافیه با «ممزق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زق» برای سرودن شعر