معنی ملکداری
5 بازدید
[ مُ ] (حامص مرکب) حکومت و فرمانروایی. (ناظم الاطباء): به ملک داری تا بود بود و وقت شدن بماند از او به جهان چون تو یادگار پسر. فرخی. پنج پسر داشت همه به رجاحت عقل و رزانت رای و اهلیت ملک داری و استعداد شهریاری آراسته. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۲). ملک داری با دیانت باید و فرهنگ و هوش مست و غافل کی تواند، عاقل و هشیار باش. سعدی (کلیات چ مصفا ص ۸۲۹). عهدهٔ ملک داری کاری است عظیم. (نصیحة الملوک سعدی، کلیات چ فروغی ص ۸). و رجوع به ملک دار شود.
کلمات همقافیه با «ملکداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر