معنی ملکجوی
5 بازدید
[ مُ ] (نف مرکب) ملک جوینده. طالب مملکت. طلب کنندهٔ فرمانروایی و قدرت : بدو که گوید کای ملک جوی محنت یاب چنین گریزد خفاش آفتاب نمای. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۵۱۱). همت ز آستانهٔ فقر است ملک جوی آری هوا ز کیسهٔ دریا بود سقا.خاقانی.
کلمات همقافیه با «ملکجوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر