معنی ملک‌الموت

معنی ملک‌الموت

4 بازدید
[ مَ لِ کُلْ مَ ] (اِخ) فرشتهٔ مرگ. فرشتهٔ جان ستان. قابض ارواح. عزرائیل. ابویحیی : آگاه نه که امیر از دور ایستاده است و ملک الموت آمده به جان ستدن. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۵۸). آنگه با ملک الموت در مناظره آمد. (کشف الاسرار ج ۳ ص ۸۲). روزی ملک الموت خود را به وی نمود سلام کرد و جواب شنید موسی بدانست که ملک الموت است. (کشف الاسرار ج ۳ ص ۸۲). ملک الموت به حضرت احدیت بازگشت گفتا... وی مرگ می نخواهد. (کشف الاسرار ج ۳ ص ۸۱). دارد گذارده، ملک الموت تیغ مرگ بر هرکه پیش بخت تو خدمتگزار نیست. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۹۲). گویی سنان تو ملک الموت دشمن است کاندر حصار رفته ز سهم سنان تست. امیر معزی (ایضاً ص ۱۰۹). زآن پیش که جانتان بستاند ملک الموت از قبضهٔ شیطان بستانید عنان را. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۹). بر کار ز داروی تو شد شخص معطل مانده ملک الموت ز داروی تو بیکار. سنائی (ایضاً ص ۱۱۵). آن وقت که حربهٔ ملک الموت دستبرد خویش نماید چندان قلق و ناشکیبایی پدید آید که ثمرهٔ آن جز حسرت نبود. (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ۲۸۸). ملک الموت را ملامت نیست که به بیمار گل شکر ندهد. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۶۲۹). ملک الموت کوفته دارد اندرآن دارویی که آمیزد. انوری (ایضاً ص ۶۰۴). گفت تو کیستی جواب داد من ملک الموتم. (قصص الانبیاء ص ۱۳۳). ازپی خون خسان تیغ چه باید کشید چون ملک الموت هست در کف رایت رهین. خاقانی. وز پی جان ربودن خصمش ملک الموت را شتاب رسید.خاقانی. ملک الموت دندان بر قلع وی تیز کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۲). جان بیگانه ستاند ملک الموت به زجر زجر حاجت نبود عاشق جان افشان را. سعدی. گر خود همه خلق زیردستان تواند دست ملک الموت زبر خواهد بود.سعدی. یارب آن دم که دم فروماند ملک الموت واقف و شیطان.سعدی. ملک الموتم از لقای تو به عقربم گو بزن تو دست منه. سعدی (هزلیات). رجوع به عزرائیل شود. || مجازاً، نیست کننده. نابودکننده. از بین برنده : ملک الموت مال و عیسی حال بذل بسیار و حرص اندک تست.خاقانی. بلک از تو عطا هست و خطا هست ز هر شاه عیسی عطایی ملک الموت خطایی. خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «ملک‌الموت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید