معنی ملمع
5 بازدید
[ مُ لَ مْ مَ ] (ع ص) اسب ابرش و چپار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اسب و جز آن که در بدنش خالها و لکه هایی مخالف رنگ اصلی بدن آن باشد. (از اقرب الموارد). || روشن کرده شده و درخشان کرده شده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء): گردون به شکل مجمر عیدی به بزم شاه صبح آتش ملمع و شب مشک اذفرش. خاقانی. اوج خضرای بسیط از وی ملمع در نجوم موج دریای محیط از وی مرصع از درر. محمدبن عثمان یمینی (از لباب الالباب چ نفیسی ص ۴۴۹). - ملمع شدن؛ درخشان شدن. روشن شدن : چو از عکس رخ آیینهٔ هور ملمع شد فضای چرخ اخضر. اختیارالدین روزبه شیبانی (از لباب الالباب چ نفیسی ص ۶۰). || زراندودکرده. (دهار). آنچه به ورق طلا روشن کنند. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || رنگی. رنگین. دارای رنگ درخشان و گونه گون : از این ناحیت مشک بسیار خیزد و روباه سیاه و سرخ و ملمع و موی سنجاب و سمور و قاقم. (حدود العالم). از این ناحیت (عربستان)... ادیم و ریگ مکی و سنگ فسان و نعلین مشعر و ملمع خیزد. (حدود العالم). ز چرم گوزنان ملمع هزار همه رنگ و بیرنگ او پرنگار.فردوسی. چو قوس قزح جام بینی ملمع کز او جرعه ها لعل باران نماید.خاقانی. قوس قزح برآمد چون نیم زه ملمع کز صنعت صبا شد گوی انگله معنبر. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۱۹۲). چون قوس قزح لباس ملمع دارد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۱۸). بساطی ملمع از خون دلیران بر دیباچهٔ زمین کشیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۹۲). من پرهٔ قبای ملمع چست کرده بودم و کلاه مرصع کژ نهاده. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۱۱). گفت بنگر تا در این جمع سجادهٔ ملمع که دارد و آن را حاضر کن. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۰۱). - دلق ملمع؛ دلقی با رنگهای گوناگون. دلقی که از پارچه های گوناگون و رنگارنگ دوزند نشانه زهد و فقر را و آن جامه ای بود صوفیه را: گرچه با دلق ملمع می گلگون عیب است مکنم عیب کز او رنگ ریا می شویم. حافظ. ای که در دلق ملمع طلبی ذوق حضور چشم سری عجب از بیخبران می داری. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۳۱۴). به زیر دلق ملمع کمندها دارند درازدستی این کوته آستینان بین.حافظ. - ملمع شدن؛ رنگارنگ شدن : گلزار ملبس و ملمع شد از جامهٔ ششتری و نیسانی . عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۵۱۶). - ملمع قبا؛ قبایی که از هر قسم پارچه دوخته شده باشد. (گنجینهٔ گنجوی). روپوشی که از پارچه های گوناگون بهم دوخته ترتیب یافته باشد: چو گشت آن ملمع قبا جای او بدستی کم آمد ز بالای او.نظامی. - ملمع نقش؛ رنگارنگ. پر نقش و نگار: صدره ها دیدمت ملمع نقش جبه ها دیدمت مهلل کار.مسعودسعد. || (اصطلاح بدیع) در اصطلاح، صنعتی که یک مصراع عربی و یک مصراع فارسی یا بیتی عربی و بیتی فارسی داشته باشد. (غیاث) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). این صنعت چنان باشد که یک مصراع تازی و یکی پارسی و روا بود که یک بیت تازی و یکی پارسی و یا دو بیت تازی و دو پارسی و یا ده بیت تازی و ده پارسی بیاورند. مثالش از شعر پارسی مراست [ رشید وطواط ]: خداوندا ترا در کامرانی هزاران سال بادا کامرانی وقاک اللََّه نائبة اللیالی و صانک من ملمات الزمان تو آن صدری که از صدر تو یابند همه ارباب دانش کامرانی جنابک روضةالاقبال تزری اطایبها بروضات الجنان. (حدائق السحر فی دقایق الشعر). آن است که شاعر قصیده ای بگوید بیتی پارسی و بیتی تازی به یک وزن و قافیت نه بر سبیل ترجمه... و بود که یک مصراع تازی بود و یکی پارسی. (ترجمان البلاغهٔ رادویانی). نزد شعرا، آن است که شاعر مصراعی به عربی و مصراعی به پارسی و یا بیتی به عربی و بیتی به پارسی گوید و روا بود که زیاده از این هم باشد و بعضی تا ده بیت هم به عربی و ده بیت هم به پارسی گفته اند. مثال اول: صبا به گلشن احباب اگر همی گذری اذا لقیت حبیبی فقل له خبری. مثال دوم: به نادانی گنه کردم الهی ولی دانم که غفار گناهی رجعت الیک فاغفرفی ذنوبی فانی تبت من کل المناهی. (از کشاف اصطلاحات الفنون). شعری که جمله ها یا مصراعهایی دارد غیر زبانی که شعر در آن سروده شده است و آن را مردم هند و پاکستان ریخته گویند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به ترکیب «شعر ملمع» ذیل کلمهٔ شعر در همین لغت نامه شود. || (اِ) قول. تصنیف. حراره. شرقی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آبنوس پیسه. آبنوس سفید. (زمخشری).[ مُ مَ ] (ع ص) خدّ ملمع؛ روی درخشان. (از اقرب الموارد).[ مِ مَ ] (ع اِ) بال مرغ و هما ملمعان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بال مرغ. (ناظم الاطباء).[ مُ مِ ] (ع ص) گوسپند که دنب بردارد تا آبستنی وی معلوم گردد. مُلِمعة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گوسپند و یا ماده شتری که دنب بالا دارد تا آبستنی وی نمایان گردد. (ناظم الاطباء). خری آبستنی بدیده. (مهذب الاسماء). || پستان کرده و سرپستان سیاه شدهٔ از مادیان و ماده شتر و ماده خر. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «ملمع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مع» برای سرودن شعر