معنی ملمس
7 بازدید
[ مَ مَ ] (ع اِمص) لمس. (اقرب الموارد) (المنجد). بساوش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): قال الشیخ الرباطات هی کالاوتار، عصبانیة المرئی و الملمس ای شبیه بالعصب فی البیاض و هو المرئی و لدونة القوام و هوالملمس. (بحرالجواهر). - لطیف الملمس؛ هموار. لغزان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - لین الملمس؛ لغزنده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و هو [ ای حجرالارمنی ] لین الملمس. (قانون شیخ الرئیس ابوعلی سینا، یادداشت ایضاً). - ناعم (ناعمة) الملمس؛ نرم به بساوش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ذکیةالرائحة ناعمة المشم و الملمس. (ابن البیطار، یادداشت ایضاً). || (اِ) جای بسودن. (منتهی الارب). جای سودن دست و تن و پوست. (ناظم الاطباء). موضع لمس. (اقرب الموارد). || تن و پوست. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ملمس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مس» برای سرودن شعر