معنی ملق
7 بازدید
[ مَ لَ ] (ع مص) برآمدن خاتم از انگشت. (آنندراج) (از منتهی الارب). برآمدن انگشتری از انگشت. (از ناظم الاطباء). چرخیدن و تکان خوردن انگشتری در انگشت از گشادی آن. (از اقرب الموارد). || چاپلوسی کردن. (المصادر زوزنی). چاپلوسی و دوستی و نرمی بسیار کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). دوستی کردن و مهربانی نمودن و نرمی بسیار و چاپلوسی نمودن. (از ناظم الاطباء): جز مگر مرغی که حزمش داد حق تا نگردد گیج از آن دانهٔ ملق.مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۴۱). || به زبان بخشیدن نه به دل. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بخشش به زبان نه به دل و در حدیث است: لیس من خلق المؤمن الملق. (از معجم متن اللغة). || عشق ریایی که بر زبان باشد و در دل نباشد. (از دزی ج ۲ ص ۶۱۳). || تیز و تند دویدن اسب. (ناظم الاطباء). || (اِ) زمین هموار. (منتهی الارب) (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سبزهٔ نرم و نازک و زودروینده. مَلَقة یکی. (منتهی الارب) (آنندراج). || کمر کوه که نرم و چسبیده به کوه باشد. واحد آن ملقة. (از اقرب الموارد). || دعا. و گویند: ایاک ادعو فتقبل ملقی؛ یعنی دعائی و تضرعی. (از اقرب الموارد).[ مَ ] (ع مص) ستردن. (المصادر زوزنی). محو و پاک کردن. (از منتهی الارب). محو و نابود کردن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || به عصا زدن. (تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب) (آنندراج). با چوب دستی زدن. (از ناظم الاطباء). با عصا یا تازیانه زدن. (از اقرب الموارد). || شستن جامه. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء): ملق الثوب والاناء؛ شست جامه و ظرف را. (از اقرب الموارد). || مکیدن شیر. (منتهی الارب) (آنندراج). مکیدن بچه شیر مادر را. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). شیر خوردن شتر بچه. (تاج المصادر بیهقی). || سخت رفتن و بسیار سیر نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گاییدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || نرم کردن. (از اقرب الموارد). || زدن. و گویند: ملقه ملقات؛ اذا ضربه. || زدن خر زمین را با سمهای خود. || بیرون ریختن آنچه در دست است و حبس نکردن آن. (از اقرب الموارد).[ مَ لِ ] (ع ص) مرد به زبان بخشنده نه به دل. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه به زبان بخشد نه به دل. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آنکه به زبان چاپلوسی کند و در دل اخلاصی نداشته باشد. (غیاث). چاپلوس. متملق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || سست. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ضعیف. (از اقرب الموارد). || اسب که به رفتار وی اعتماد نتوان کرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || اسب تیز دونده. (منتهی الارب) (آنندراج): فرس ملق؛ اسب تیز و تند دونده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ لُ ] (اِ صوت) بعضی نوشته اند که آواز آب که از خشت انداختن برمی آید. (غیاث).
کلمات همقافیه با «ملق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر