معنی ملحق
7 بازدید
[ مُ حَ ] (ع ص) خوانده. (منتهی الارب) (آنندراج). پسرخوانده. ملصق. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). || چفسانیده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). چسبانیده. (آنندراج). || رسانیده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || (اصطلاح صرف و نحو) فعل رباعی که مشتق از فعل ثلاثی باشد مانند شملل از شمل و بیطر از بطر. || مأخوذ از تازی، افزوده و پیوسته و آویخته و ضمیمه شده و منسوب شده و متصل گشته و پیوندشده و چسبیده. (ناظم الاطباء). - ملحق شدن؛ پیوستن : این بشر هم ز امتحان قسمت شدند آدمی شکلند و سه امت شدند یک گره مستغرق مطلق شده همچو عیسی با ملک ملحق شده.مولوی. در کجور به امیرزاده رستم و امیرزاده اسکندر و امیر سلیمان شاه ملحق شد. (ظفرنامهٔ یزدی). - ملحق گردانیدن؛ به هم پیوستن. ضمیمه کردن. متصل کردن : ملحق گردانید او را به پدران او که خلفای راشدین بودند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۳۰۷). مطاوعت ایشان را به طاعت خویش و رسول ملحق گردانید. (کلیله و دمنه). - ملحق گردیدن؛ پیوستن : متوجه بغداد گشته به امیرزاده ابابکر ملحق گردد. (ظفرنامهٔ یزدی).[ مُ حِ ] (ع ص) دررسنده. (غیاث) (آنندراج). رسنده. (ناظم الاطباء). || رساننده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || دریابنده. || آنچه به آخر چیزی پیوسته شود. (غیاث) (آنندراج). || درچفساننده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ملحق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حق» برای سرودن شعر