معنی ملحد
10 بازدید
[ مُ حِ ] (ع ص) از راه حق برگردنده و فاسق و بیدین. (غیاث) (آنندراج). از راه حق برگشته و فاسق و بیدین و کافر و بت پرست. (ناظم الاطباء). طعنه زننده یا ستیهنده و جدل کننده در دین. ج، ملحدون. ملاحدة. (از اقرب الموارد). آنکه از دین بازگشته یا عدول کرده یا منحرف شده. آنکه در دین درآورده آنچه را که در آن نیست. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): فارغ نبوی ز جنگ ماهی هرگز گاهی ملحد کشی و گاهی کافر.فرخی. هرکه آموزد اصول دین تو گویی ملحد است این سخن را باز بین تا در اجابت چیست پس. ناصرخسرو. مگر زین ملحدی باشد سفیهی که چشم سَرْش کور و گوش دل کر. ناصرخسرو. زآن طایفه اکنون هزار ملحدوز لشکر تو پنج یک سواره. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۴۸۱). می خورد، شش تا زند، غیبت کند لوطی بود او مسلمان باشد و من ملحد از بهر خدا. سوزنی. ملحدان را ظرافتی باشد تو به دین ملحدی ظریف نه ای. کمال الدین اسماعیل. ملحد گرسنه در خانهٔ خالی بر خوان عقل باور نکند کز رمضان اندیشد. (گلستان). || آنکه در حرم از حد درگذرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه پاس فرمان نمی کند. (ناظم الاطباء). || آنکه با خدای شریک می گرداند. || آنکه ستم می کند. || آنکه غله را جهت گران فروختن نگاه می دارد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به الحاد شود. || باطنی. که معانی ظاهر قرآن را نپذیرد و برای آن معنی باطن قائل باشد: اما در روزگار فترت و استیلای ملحدان اباداللََّه سنتهم خراب گشت. (فارسنامهٔ ابن البلخی). چنانکه ملحد گوید کار باطن دارد رافضی گوید کار تقیه دارد و علی همواره تقیه کرد. (کتاب النقض ص ۹۸). آثار او بسیار است و یکی از آن جمله فتح ترشیز است که به یک نهضت صد ملحد جاحد را به دوزخ فرستاد. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۵۰). و رجوع به ملاحده شود.[ مُ حَ ] (ع اِ) شکاف در گور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شکاف مایلی که در عرض قبر یعنی پهلوی آن باشد. (از اقرب الموارد). || (ص) گور لحددار. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ملحد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حد» برای سرودن شعر