معنی ملح
8 بازدید
[ مِ ] (ع اِ) نمک. (منتهی الارب) (آنندراج). نمک طعام و مذکر و مؤنث هر دو می آید ولی بیشتر مؤنث می باشد. ج، مِلاح. املاح. ملحة [ مِ لَ حَ / مِ حَ ]. مِلَح. (ناظم الاطباء). نمک طعام. تصغیر آن مُلَیحة است. ج، مِلاح. (از اقرب الموارد): نور است گفت ماه از او روید در خاک ملح و سیم به سنگ اندر. ناصرخسرو. به زینهار مبر پیش این دو سلطان تن که موم و ملح شود زینهار آتش و آب. ابوالفرج رونی. چون بیامد سوخت پرّش واگریخت باز چون طفلان فتاد و ملح ریخت .مولوی. بی حیات تو حیات است چو بی آب نبات بی ثنای تو کلام است چو بی ملح طعام. سلمان ساوجی. || هر نمکی. (ناظم الاطباء). نام عامی است گونه ای از عقاقیر ارباب صناعت کیمیا را که قسمی از آن را ملح عذب (شیرین) و قسمی را ملح مرّ (تلخ) خوانند و قسمی موسوم به ملح اندرانی است و قسمی احمر (سرخ) باشد که از آن باطیه و سینی کنند و قسمی را ملح نفط گویند که بوی نفط کند و قسمی مسمی به ملح بیضی است که از وی بوی تخم مرغ آب پز آید و قسمی را ملح هندی نامند که به رنگ سیاه باشد و قسمی ملح طبرزد است و ملح بول را از بول گیرند و ملح قلی را از قلی استخراج کنند. (از مفاتیح العلوم خوارزمی از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معدنی و مائی می باشد و معدنی بدون آب متکون می گردد و آن جبلی و بری می باشد و مائی او آبهایی است که منجمد گردد و معدنی او اقسام است و هریک را نامی مخصوص است... و بهترین او ملح اندرانی معدنی است پس ملح مائی و بعد از آن نمک طعام و قسمی هندی مائی کمیاب است و زبون ترین آن ملح معدنی است و اقسام تنگار و قلی و بوره و نوشادر را املاح نامند و املاح مصنوعه نیز می باشد و او را از خاکستر بعضی نباتات که آب او را صاف نموده به آتش و یا به آفتاب منعقد می سازند و به دستور از بول حیوانات و انسان نمک به طبخ و عقد می گیرند و بهترین او محرق محلول معقود صاف است و مراد از مطلق ملح نمک طعام است. (از تحفهٔ حکیم مؤمن): ملح از بسیار جنس است و همه اجناسش گرم است. (الابنیه چ دانشگاه ص ۳۱۴). و رجوع به املاح و نمک (اصطلاح شیمی) شود. - ملح اسود؛ از اقسام ملح العجین است و او سیاه بی نفطیه است و در افعال مانند ملح نفطی. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). - ملح الصاغة؛ گویند «تنکار» است. (مفردات ابن البیطار جزء رابع ص ۱۶۶). و رجوع به ترکیب بعد شود. - ملح الصناعة، ملح الصاغة؛ تنکار است. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (الفاظ الادویه). رجوع به تنکار شود. - ملح الصین؛ ثلج الصین. زهرهٔ اسیوس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به اسیوس شود. - ملح الطبرزد؛ نمک معدنی جبلی است و بهترین او سفید مسمی به اندرانی. (تحفهٔ حکیم مؤمن). نمک سنگ. (الفاظ الادویه). نمکی سخت و ناصاف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ملح الطرطیر؛ درد شوری که از شراب در چلیک ماند. (دزی). - ملح العاده، ملح العامه؛ نمک معمولی . (از دزی ج ۲ ص ۶۱۰). - ملح العجین؛ نمک طعام است و الوان مختلفه می باشد و اکثر او سفید و بعضی مایل به سرخی و بعضی مایل به سیاهی و بعضی مایل به زردی و بهترین او سفید صاف است. (ازتحفهٔ حکیم مؤمن). - ملح الغرب؛ بوره ای است که از درخت غرب به عمل آرند و در افعال قوی تر از بورهٔ ارمنی است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). نمک درخت غرب. (الفاظ الادویه). ملحی باشد که در درخت غرب بود. (از مفردات ابن البیطار جزء رابع ص ۱۶۶). - ملح القلی؛ نمکی است که قلی را در آب حل کرده صاف او را به آتش منعقد کنند. (تحفهٔ حکیم مؤمن). - ملح المر؛ نمک تلخ است مابین سیاهی و سفیدی و مایل به زردی. (تحفهٔ حکیم مؤمن). - ملح النار؛ نوشادر است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). - ملح اندرانی؛ به فارسی نمک سنگ بلوری نامند و او بهترین اقسام است. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). نمک سفید. (الفاظ الادویه). و رجوع به ترکیب نمک اندرانی ذیل نمک شود. - ملح بحری؛ از اقسام ملح مائی است و تا آب به آن رسد حل می شود و اکثر آن سیاه و در افعال قریب به ملح اسود است. (از تحفهٔ حکیم مؤمن) (از مخزن الادویه). - ملح بوتیه ؛ نوشادر. (الفاظ الادویه). نشادر. عقاب طائر. نسر. نوشادر. مشاطه. (همه نام هایی است که کیمیاگران به نشادر دهند). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ترکیب ملح توتیه شود. - ملح بول؛ سپیدی چون نمک که در بول خشک شده پدید آید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ملح شود. - ملح توتیه؛ آمونیاک. همچنین است ملح النشادر. (از دزی ج ۲ ص ۶۱۰). و رجوع به ترکیب ملح بوتیه شود. - ملح چینی؛ به لغت مصر ابقر است. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (مخزن الادویه). - ملح الدباغین؛ قسم سیاه ملح العجین است. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (مخزن الادویه). شورج. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ملح الزجاجین، ملح الصباغین؛ قلی. و نیز ملح قلی. (از دزی ج ۲ ص ۶۱۰). و رجوع به ملح القلی شود. - ملح سبخی. رجوع به مادهٔ بعد و ذیل آن شود. - ملح سنجی ؛ نمک سیاه. (الفاظ الادویه). شوره است. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (مخزن الادویه). ملح العجین. (ابن البیطار جزو رابع ص ۱۶۶). - ملح صینی؛ بارود. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). باروت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ملح مختوم؛ ملح هندی است. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (از مخزن الادویه). - ملح مطیب؛ نمک خوش. (مهذب الاسماء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ملح نبطی؛ نمک فسیل . (دزی). - ملح نفطی؛ از جملهٔ معدنی و سیاه و بدبوی و با نفطیه است و از آتش، نفطیهٔ او زایل می شود و سفید می گردد. (تحفهٔ حکیم مؤمن). نمک سیاه. (الفاظ الادویه). - ملح وسخ؛ که از نفس زمین بدست آید. (از مفردات ابن البیطار جزء رابع ص ۱۶۶). - ملح هندی ؛ نمکی است شفاف و سرخ مایل به سیاهی و قطعات او بزرگ. (تحفهٔ حکیم مؤمن). در داروهای چشم به کار است. (ذخیرهٔ خوازمشاهی). نمک کوهی یا معدنی هند... که نوعی نمک سیاه است که در مغرب شناخته نیست. (از دزی ج ۲ ص ۶۱۰). || پیه. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شیرخوارگی. (منتهی الارب) (آنندراج). شیرخوردگی و رضاع. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دانایی. (منتهی الارب) (آنندراج). علم و دانایی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دانا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). علما. (از اقرب الموارد). || نمکینی. (منتهی الارب) (آنندراج). ملاحت و نمکینی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فربهی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || حق و واجب. || خوبی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || حرمت. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برکت. (مهذب الاسماء). || سوگند و عهد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - بینهما ملح؛ بین آن دو حرمت و سوگند است. (از اقرب الموارد). - ملحه علی ذیله؛ او ناسپاس است. (از دزی ج ۲ ص ۶۱۰). - ملحه علی رکبتیه؛ یعنی او بیوفاست یا فربه یا تندخشم. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || شیر. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). || (ص) آب شور. ج، مِلاح. مِلَح. مِلَحَة. املاح. (منتهی الارب) (آنندراج). ماء ملح؛ آب شور. قوله تعالی : {/B هََذََا عَذْبٌ فُرََاتٌ وَ هََذََا مِلْحٌ أُجََاجٌ ۶-۱۲۲۵:۵۳/}. (ناظم الاطباء). ضد عذب. (از اقرب الموارد). - سمک ملح؛ ماهی شور. - نبت ملح؛ شور گیاه که حمض نامند.[ مَ ] (ع مص) نمک به اندازه در طعام کردن. (تاج المصادر بیهقی). نمک کردن دیگ و ماهی را به اندازه. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). نمک ریختن در دیگ به اندازه. (از ناظم الاطباء). || شوره دادن چهارپای را. (تاج المصادربیهقی). شوره خورانیدن ستور را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). شوره خورانیدن ستور را به عوض شور گیاه. (از ناظم الاطباء). || شیر دادن کسی را. (تاج المصادربیهقی). شیر خورانیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || شیر دادن بچه را. (منتهی الارب). دایگی کردن. (المصادر زوزنی) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || غیبت کردن. || سخت جنبانیدن مرغ بال را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پاکیزه کردن گوسپند را از موی جهت بریان کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). اورود کردن گوسپند را جهت بریان کردن. (ناظم الاطباء).[ مَ لَ ] (ع اِ) آماس پاشنهٔ اسب. || سپید سیاهی آمیز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برکهٔ نمکدار. (از دزی ج ۲ ص ۶۱۰). || (مص) در پای ستور درد و عیب بودن. (از ذیل اقرب الموارد).[ مِ لَ ] (ع اِ) جِ مِلْح. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مِلْح شود.[ مَ لِ ] (ع ص) زمین نمکدار. زمینی که از آن نمک به دست آورند. (ازدزی ج ۲ ص ۶۱۰).[ مُ لَ ] (ع اِ) جِ مُلحَة، به معنی سخن خوش و نمکین. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): این بیتها از لطایف ملح اوست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۸۱). و رجوع به مُلحَة شود.[ مُ لِ ح ح ] (ع ص) مبالغه کننده در کاری. (غیاث). مبرم و ستیهنده در سؤال و درخواست و در طلب چیزی. (ناظم الاطباء). آنکه الحاح ورزد در سؤال و جز آن. الحاح کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به الحاح شود. || دابة ملح؛ستوری که چون زانو زد ثابت بماند و برنخیزد. (از ذیل اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «ملح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لح» برای سرودن شعر