معنی ملتمس
5 بازدید
[ مُ تَ مَ ] (ع ص) طلب شده و خواسته شده. (ناظم الاطباء). و رجوع به التماس شود. || (اِ) خواهش. درخواست. حاجت. تقاضا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): آئینهٔ صفا در روی ملتمس او کشید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۷۶). سلطان بفرمود تا ملتمس او به اسعاف مقرون داشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۴۷). گفت فرصت تذکیر شمردن ندارم، ملتمس چیست. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۵۲). قایدو بر وفق ملتمس او لشکری با وی فرستاد. (تاریخ غازان ص ۲۴). چون از این ورطهٔ هائل فراغی روی نماید این ملتمس تمام کند. (تاریخ غازان ص ۷۲). جرعه ای ده که به میخانهٔ ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی می آید.حافظ. نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس. حافظ.[ مُ تَ مِ ] (ع ص) جویندهٔ چیزی. (آنندراج). کسی که طلب می کند و می خواهد و درخواست کننده و آنکه درخواست می کند و استدعا می نماید و تمنا می کند. (ناظم الاطباء). خواستار. طالب. خواهشمند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): بهر این بعضی صحابه از رسول ملتمس بودند مکر نفس غول.مولوی.
کلمات همقافیه با «ملتمس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مس» برای سرودن شعر