معنی ملبس
7 بازدید
[ مَ / مِ بَ ] (ع اِ) هرچه درپوشند. (مهذب الاسماء). جامه و پوشش. (منتهی الارب) (آنندراج). جامه و پوشش و هر چیز که بدن را بپوشاند. ج، ملابس. (ناظم الاطباء). پوشاک. جامه. پوشیدنی. لباس. لَبوس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): تا روزش به شب افلاس رسید و کارش از ملبس حریر و اطلس، با فرش پلاس و فراش کرباس افتاد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۶۲). پس لباس کبر بیرون کن ز تن ملبس ذل پوش در آموختن.مولوی. || ان فیه لملبساً؛ یعنی کبر و سالخوردگی در وی نیست. (منتهی الارب) (آنندراج). یعنی در او کبر سن و سالخوردگی نیست. (ناظم الاطباء). یعنی در او کِبر نیست یعنی متواضع است و گویند در او کِبَر و سالخوردگی نیست. (از اقرب الموارد). || در مثل است: اعرض ثوب الملبس ؛ در حق کسی گویند که تهمت دهندگانش بسیار باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اعرض ثوب المُلتَبِس و قیل الملبس؛ در بارهٔ کسی گویند که تهمت زنندگانش در آنچه دزدیده است بسیار باشد. (از اقرب الموارد).[ مَ بَ ] (ع اِ) هر چیزی که از آن برخورداری کنند و تمتع برند. (ناظم الاطباء). ما فی فلان ملبس؛ ای مستمتع. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ لَ بْ بَ ] (ع ص) پوشیده و پنهان. مختلط و پوشیده. || مأخوذ از تازی، لباس پوشیده و زینت یافته. (ناظم الاطباء). پوشیده. در بر کرده. جامه پوشیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): گلزار ملبس و ملمع شد از جامهٔ ششتری و نیسانی . عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۵۱۶). - ملبس به فلان لباس گردیدن؛ فلان لباس در بر کردن. - || در شاهد زیر به رنگ و لباس عباسیان درآمدن. تیره و سیاه گردیدن : چون شعاع خورشید جهان تاب در جوف زمین متواری گشته زمانه ملبس به لباس عباسیان گردید. (عالم آرا). - ملبس شدن؛ پوشیدن. در بر کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ملبس کردن؛ پوشانیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || لغتی مولد است به معنی نقل و آن بادام و جز آن است که به شکر گرفته باشند. (از اقرب الموارد).[ مُ لَ بْ بِ ] (ع ص) مختلطکننده و درآمیزنده و پنهان کنندهٔ حق و راستی. || فریبنده. || سوداگر مکار و فریبنده. (ناظم الاطباء).[ مُ بِ ] (ع ص) امر ملبس؛ کار مشتبه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ مِ بَ ] (ع اِ) شب. (از اقرب الموارد) (از المنجد).
کلمات همقافیه با «ملبس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بس» برای سرودن شعر