معنی ملاعب
5 بازدید
[ مَ عِ ] (ع اِ) جِ مَلعَب. (دهار) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بازیگاهها: لاچین که چو او لعب نماید به ملاعب گوید اجل اندر دل اعدای ملاعین. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۴۳۶). در ملاعب صبیان پشت ما نردبان هوا نبوده است و ساق و ساعد ما را به عادت نسوان مسور و مخلخل نیافته اند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۱۰). - ترکته فی ملاعب الجن؛ او را ترک کردم در جایی که دانسته نشود که کجاست. (از اقرب الموارد). - ملاعب الریح؛ نوردهای باد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مدارج باد یعنی مدخلها و مخرجهای آن. (از اقرب الموارد). || بازیها. (غیاث).[ مُ عِ ] (ع ص) بازیگر. بازی کننده : سپهر ملاعب بساط مزور چو برجنبد افراد گردند ضایع. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ۱۹۸).
کلمات همقافیه با «ملاعب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عب» برای سرودن شعر