معنی مقیم

معنی مقیم

4 بازدید
[ مُ ] (ع ص) آن که در جایی آرام کند و دوام ورزد و آن را وطن کند و باشنده و متوطن و ساکن و قرارگرفته. (ناظم الاطباء). اقامت کننده. قاطن. ساکن. جای گرفته. جای گیر در جایی. ثاوی. مقابل مسافر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): مرا بی روی تو ناله ندیم است دریغ هجر در جانم مقیم است. فخرالدین اسعد. دانی که من مقیمم بر درگه شهنشه تا بازگشت سلطان از لاله زار ساری. منوچهری. پنج سوار رسید که از آن امیر یوسف بن ناصرالدین از قصدار که آنجا مقیم بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۰). صواب آن است که عزیزاً و مکرماً بدان قلعت مقیم می باشد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۹). امروز مقیم است به غزنین عزیزاً و مکرماً به خانهٔ خویش. (تاریخ بیهقی). بشنو سخن ایزد و بنگر سوی خطش امروز که در حجره مقیمی و مجاور. ناصرخسرو. آنجا (شهرتنیس) لشکری تمام باسلاح مقیم باشند احتیاط را، تا از فرنگ و روم کس قصد آن نتواند کرد. (سفرنامهٔ ناصرخسرو). روز قیامت هر که او را بر کسی فرمانی بوده باشد در این جهان بر خلق یا بر مقیمان سرای و بر زیردستان خویش او را بدان سؤال کنند. (سیاست نامه، از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص ۱۸). چون نیستم مقیم در این گیتی خود را عذاب خیره چرا دارم.مسعودسعد. هفت سیاره در سفر کشدم ناشده هفته ای به خانه مقیم.مسعودسعد. من مقیمی چون توانم بود در خدمت که نیست خیمه و خرگاه و اسب و اشتر و استر مرا. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۴۹). ای مقیمان نشابور بخواهید مدام حشمت او گه و بیگاه ز ایزد به دعا. امیرمعزی. یک زمستان دگر باش در این شهر مقیم عزم رفتن مکن و داغ منه بر دل ما. امیرمعزی. هر روز منم مقیم در خانهٔ عشق هشیار همه جهان و دیوانهٔ عشق.امیرمعزی. این اختران در وی مقیم از لمع چون در یتیم این راجع و آن مستقیم این ثابت و آن منقلب. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۴۵). کس بنگرفت ماهی از تابه دیو باشد مقیم گرمابه.سنائی. عالم چو منزل است و خلایق مسافرند در وی مزور است مقام و مقیم ما. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۱). و بسیار عزیزان پوشیده در آن ولایت مقیم اند. (اسرار التوحید چ صفا ص ۴۵). مقام دولت و اقبال را مقیم تویی زهی رفیع مقام و خهی شریف مقیم.سوزنی. مقیم منزل هفتم مهندسی دیدم درازعمر و قوی هیکل و بدیع بدن.انوری. همیشه تا نکند گردش زمانه مقام به کام خویش همی باش در زمانه مقیم. انوری. محمدبن علی الترمذی گوید جوانمردی آن است که راهگذری و مقیم نزدیک تو هر دو یکی باشد. (ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه چ فروزانفر ص ۳۵۷). بر در تو مقیم نتوان بود هوسی می پزند و می گذرند. عمادی شهریاری. تا حضرت عشق را ندیمیم در کوی قلندران مقیمیم.خاقانی. تا به کوی توست خاقانی مقیم رخت او بر آستان نتوان نهاد.خاقانی. باشد تنم مقیم در این حلقهٔ کبود دارالسرور جان را چون حلقه بردرم. خاقانی. بس غریبید در این کوچهٔ شر کوچ کنید به مقیمان نو این کوچهٔ شر باز دهید. خاقانی. لکین خان شحنهٔ سمرقند از قبل ایلک خان با لشکری تمام آنجایگاه مقیم بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۱۹). سپاهی که در شهرری مقیم بودند بیرون آمدند و در مقابلهٔ او خیمه ها بزدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی، ایضاً ص ۲۲۲). لشکری که به کرمان مقیم بودند چون دانستند که طاقت مقاومت ندارند از پیش برخاستند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی، ایضاً ص ۳۹۰). مقیم جاودانی باد جانش حریم زندگانی آستانش.نظامی. نجست از مقیمان شهری خراج.نظامی. تمامت حاضران جمعیت و مقیمان حضرت در رفاهیت خوش و خرم... روزی چند بگذرانید. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۵۶). ای مقیم حبس چار و پنج و شش نغز جایی دیگران را هم بکش. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۷۳). ور حقیقت بودی آن دید عجب پس مقیم چشم بودی روز و شب آن مقیم چشم پاکان می بود نی قرین چشم حیوان می شود. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۳۲). خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود زان ساکنند زیر و زبر این مفتشان.مولوی. به مقصوره در پارسایی مقیم زبان دلاویز و قلبی سلیم.سعدی (بوستان). نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود ترتیب کرده اند ترا نیز محملی.سعدی. در آینهٔ و هم نیاید که چه نقشند هر چند مقیم فلک آینه فامند. خواجوی کرمانی. ای که آزار دل سوختگان می طلبی برسرآتش سوزان نتوان بود مقیم. خواجوی کرمانی. دورم به صورت از در دولت سرای تو لیکن به جان و دل زمقیمان حضرتم.حافظ. در صومعهٔ سینهٔ مایار مقیم است ما از نظرش صوفی صافی صفاییم. شاه نعمت اللََّه ولی. تصنیف اوست درس مقیمان مدرسه تلقین اوست ذکر مریدان خانقاه.جامی. جانش مقیم مقعد صدق است از آن چه باک کش تنگنای حجرهٔ صدیقه مرقد است. جامی. - مقیم افتادن؛ مقیم شدن. ساکن شدن. آنکه جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت بر در میکده دیدم که مقیم افتاده ست.حافظ. و رجوع به ترکیب بعدشود. - مقیم شدن؛ ساکن شدن و متوطن شدن و اقامت نمودن و ماندن و متمکن شدن. (ناظم الاطباء): به غلبه این ناحیت بستدند و اینجا مقیم شدند. (حدود العالم). خداوندزاده امیر مودود و سپاه سالار علی عبداللََّه را مثال داد تا با مردم خویش... به بلخ روند و آنجا مقیم شوند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۱۲). از بس احسانها که می کرد با من، من نیز دل بنهادم و چند سال به گنجه مقیم شدم. (قابوسنامه). گفتم ای دوست پس نکردی حج نشدی در مقام محو مقیم.ناصرخسرو. خواهی که شوی مقیم نشکیبی کوشی که کنی مقام نتوانی.ابوالفرج رونی. آنجا پیش او مقیم شود و از آستانهٔ او مفارقت نکند. (ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه چ فروزانفر ص ۷۳۹). گفت بر درگاه ملک مقیم شده ام. (کلیله و دمنه). «لا» حاجب است و بر در «الا» شده مقیم کو ابلهان باطله را می زند قفا.خاقانی. بگفتا نیارم شد اینجا مقیم که در پیش دارم مهمی عظیم. سعدی (بوستان). اما اصفیا طایفه ای باشند که... بر صراط مستقیم اعتدال مقیم شده و ایشان را به خود هیچ اختیار نمانده. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۸۷). تا ایشان مرفه الحال و فارغ البال در این طرف مقیم و متوطن شدند. (تاریخ قم ص ۵). آخر از کعبه مقیم در خمار شدیم به یکی رطل گران سخت سبکبار شدیم. فروغی بسطامی. چون خلاف هوی کنی پیشه برهی از هزار اندیشه بریک اندیشه مستقیم شوی در حریم وفا مقیم شوی.؟ - مقیم گشتن (گردیدن)؛ مقیم شدن : چون سلطان از این مهم فارغ شود من قصد غزنین کنم و ترا با خود برم تا آنجا مقیم گردی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۷). || مستقر. برقرار. متمکن : ابوالعباس هنوز در منصب وزارت و مسند حکم مقیم بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۵۹). - مقیم شدن؛ مستقر شدن، متمکن شدن : ابوالقاسم سیمجوری به جرجان بعد از وفات فخرالدوله در حضرت پسرش مجدالدوله ابوطالب مقیم شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۹۵). - مقیم گشتن (گردیدن)؛ مستقرشدن. متمکن شدن : باز بر تخت بخت کرد مقام باز در صدر ملک گشت مقیم. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۳۴۹). || پاینده. دائم. مدام و پیوسته و پایدار. همیشگی : {/Bیُرِیدُونَ أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ اَلنََّارِ وَ مََا هُمْ بِخََارِجِینَ مِنْهََا وَ لَهُمْ عَذََابٌ مُقِیمٌ ۱-۱۴۵:۳۷/}. (قرآن ۵/۳۷).{/B وَ قََالَ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اَلْخََاسِرِینَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ اَلْقِیََامَةِ أَلاََ إِنَّ اَلظََّالِمِینَ فِی عَذََابٍ مُقِیمٍ . ۱۲-۳۰۴۲:۴۵/}(قرآن ۴۲/۴۵). {/Bیُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوََانٍ وَ جَنََّاتٍ لَهُمْ فِیهََا نَعِیمٌ مُقِیمٌ .۱-۱۲۹:۲۱/} (قرآن ۹/۲۱). از سرا پای توام هیچ نیاید در چشم اگر از خوبی تو گویم یک هفته مقیم. ابوحنیفهٔ اسکافی. مجلس عمر شاه را یارب در طرب دار و در نشاط مقیم. ابوالفرج رونی. از جملهٔ آن کلمات این چهار سخن نقل کرده اند که گفت ای موسی بر درگاه من ملازم باش که مقیم منم، دوستی با من کن که باقی منم. (کشف الاسرار ج ۳ ص ۷۲۸). چو آب و آتش و چون باد و خاک باد مقیم. صفا و برتری و روح پروری بقاش. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۷۸). بقا بادت اندر نعیم مقیم بقای تو عز و شرف را بقاست. سنائی (دیوان ایضاً ص ۴۸). مر ترا باد در جلال مقام دولتت باد سال و ماه مقیم. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ۱۸۳). هم به ثنای پدر ختم کنم چون مقیم نان من از خوان اوست جامگی از خان او. خاقانی. رهبر دیو چو طاوس مدام مایهٔ فسق چو عصفور مقیم.خاقانی. برنگین جان خاقانی مقیم مهر مهرو مهربانی می کنم.خاقانی. خواهی نجات مهلکه منگر نجات بیش خواهی شفای عارضه مشنو شفا مقیم. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۹۹). کدام محنت دیدی که آن بماند مقیم کدام نعمت دیدی که آن نیافت زوال. (از عقدالعلی). از مضایق شدت به فراخی نعمت رسیدند و از زندان به بستان... و از عذاب مقیم به جنات نعیم. (جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۱۵). می گفت الحمدللََّه که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعمت مقیم برسیدم. (گلستان). او کمان قد است و تیر اندر کمان دارد مقیم می رود همواره بر آن راست چون تیر از کمان. سلمان ساوجی. - مقیم شدن؛ دائم شدن. پیوسته گردیدن. همیشگی بودن : چون عنایاتت شود با ما مقیم کی بود بیمی از آن دزد لئیم.مولوی. - مقیم گشتن (گردیدن)؛ دائم شدن. دائمی شدن. همیشگی گردیدن. پیوسته شدن : از پی خرمی باغ ثنا باز باران جود گشت مقیم. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۳۸۱). || برپادارنده. اقامه کننده. ج، مقیمین : {/Bرَبِّ اِجْعَلْنِی مُقِیمَ اَلصَّلاََةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنََا وَ تَقَبَّلْ دُعََاءِ `رَبَّنَا اِغْفِرْ لِی وَ لِوََالِدَیَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ اَلْحِسََابُ . ۱-۲۱۱۴:۴۰-۴۱/}(قرآن ۱۴/۴۰ و ۴۱). || ثابت و پابرجای. (آنندراج). ملازم و ثابت قدم. (ناظم الاطباء). || آنکه کجی را راست کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). و رجوع به اقامة شود.

کلمات هم‌قافیه با «مقیم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید