معنی مقیاس
6 بازدید
[ مِ قْ ] (ع اِ) اندازه. (منتهی الارب) (آنندراج). مقدار و اندازه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ملاک. معیار: ترا ندهند هرچ از بهر تو نیست به هر کار این سخن را دار مقیاس. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۷۲). باقی درهای جان و اختران هم بر این مقیاس ای طالب بدان.مولوی. || آنچه بدان اندازه کنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). میزان. هرچیزی که چیز دیگر را بدان قیاس کنند و اندازه و مقدار آن را بدانند مانند گز، زرع، جریب و لیتر. ج، مقاییس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - واحد مقیاس (اصطلاح فیزیکی)؛ برای اندازه گرفتن هریک از کمیتها واحدی از همان جنس انتخاب می گردد و کمیتها نسبت به آن واحد سنجیده می شود. چنین مقیاسی را واحد مقیاس نامند. || مقیاس شخصی بود از چوب سخت یا از دیگر گوهرها بغایت راستی تراشیده و تیز سر چون مخروط. و او را بر زمین هموار زنند بر کردار میخ عمود بر رویش و آفتاب را پیدا. و آنگه سایهٔ او را قیاس کنند تا دانند که سایه ازمقیاس واجزای او چند است و آن خط که به میان سرمقیاس و سرظل پیوندد او را قطرالظل خوانند. (التفهیم ص ۱۸۲). || آلتی که بدان اندازهٔ مسافات را معین نمایند. (ناظم الاطباء). || میلی که بدان جراح ژرفای زخم را گیرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مقیاس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر