معنی مقوم
4 بازدید
[ مُ قَ وْ وِ ] (ع ص) قیمت کننده. (غیاث) (آنندراج). قیمت کننده و آن که قیمت چیزی و نرخ چیزی را معین می کند. (ناظم الاطباء). نرخ نهنده. بهاگذار. قیمت گذار. قیمت گر. بهاکننده. ارزیاب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ز ننگ رهبران کور چون عنقا نهان گشتم در این اقلیم کی داند مقوم قیمت عنقا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۵). || راست دارنده. (غیاث) (آنندراج). آن که راست می کند کژی را. (ناظم الاطباء): وهم این رکن چون مقوم روح چار ارکان جسم را معیار.خاقانی. || تقویم نویس. تقویم دان. زایجه کش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پادشاه بحکم کمال عاطفت و وفور شفقت مقومان را فرمود تا شکل طالع پسر وزیر بنگرند و به رصد نجومی و حساب زیج تقویم بازدانند. (سندبادنامه ص ۳۳۱). || در اصطلاح محاسبان عبارت است از عددی که به یکی کم از عددی دیگر باشد چون چهار که مقوم است پنج را و پنج که مقوم است شش راه و قس علی هذا. (از کشاف اصطلاحات الفنون).[ مُ قَ وْ وَ ] (ع ص) قیمت کرده شده. (ناظم الاطباء). ارزیابی شده. و رجوع به تقویم شود. || راست کرده شده. (ناظم الاطباء). برپاشده. قایم شده. راست ایستاده : آنگه فروبرد به زمین بی جنایتی این قامت مقوم و جسم جسیم ما. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۳). بی قوت ده اناملش نیست هفت اختر مکرمت مقوم. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۷۸). سرادق جلال و حشمت او را به طناب تأیید مطنب و مقوم گردانید. (سندبادنامه ص ۸). شد درخت کژمقوم حق نما اصله ثابت وفرعه فی السما. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۲۷۳).[ مِ قْ وَ ] (ع اِ) چوبی که آن را گیرند در سر آماج. (منتهی الارب). || چوبی که برزگر آن را گیرد. دستهٔ چوب آماج. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
کلمات همقافیه با «مقوم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر