معنی مقوس
5 بازدید
[ مِ قْ وَ ] (ع اِ) کمان دان. (زمخشری) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). غلاف کمان. (مهذب الاسماء). || آن رسن که ببندند و اسبان مسابقت از آنجا رها کنند. ج، مقاوس. (مهذب الاسماء). رسنی که بدان اسبان رهان را صف کشند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || میدان و جای اسب تاختن. (منتهی الارب) (آنندراج). میدان اسب تاختن و جای اسب تاختن. ج، مقاوس. (ناظم الاطباء). میدان. (اقرب الموارد). || نقطه ای که از آنجا اسبان آغاز دویدن کنند در سباق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جایی که اسبان از آنجا آغاز دویدن کنند. (اقرب الموارد).[ مُ قَ وْ وَ ] (ع ص) چیزی که خمیده باشد مانند کمان. (غیاث) (آنندراج). کمانی. چون کمان. قوسی. کمان وار. خمیده. خمانیده. چنبری. بخم. منحنی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): تیر ز شست سپهر پیر مقوس هم بشود زود و در کمان بنماند. سعید طایی. جفت مقوس او چون جفت طاق ابرو طاق مقرنس او چون خم طوق پیکر. خاقانی. اشکال هندسی چون مثلثات و مربعات و کثیرالاضلاع و مدور و مقوس و... (سندبادنامه ص ۶۵). اگر دعوی کنم که مقوس چتر فلک به چنین بزرگی سایه نیفکنده است... به بلاغات بیان و شهادات عیان مثبت شود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۱). طاقها به قدر مد بصر برکشیدند که تدویر آن از مقوس فلک حکایت می کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۲۱). چرخ مقوس هدف آه تست چنبر دلوش رسن چاه تست.نظامی. - مقوس ابرو؛ ابروی کمانی : ملک از او شد دلبر زیبا و این فیروزه طاق پیش این ایوان مقوس ابروی آن دلبر است. جامی. - || دارای ابروی کمانی. - مقوس حواجب؛ کمان ابروان. آن که ابروانی چون کمان دارد: مرا گفت مهمان ناخوانده خواهی قمرچهرگانی مقوس حواجب.برهانی .
کلمات همقافیه با «مقوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر