معنی مقنود
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) سویق مقنود؛ پِسْتِ قندآمیخته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قندزده. قندریخته. مُقَنَّد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): یا حبذاالکعک بلحم مثرود و خشکنان مع سویق مقنود. (از المعرب جوالیقی ص ۲۶۱).
کلمات همقافیه با «مقنود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر