معنی مقنعه

معنی مقنعه

6 بازدید
[ مِ نَ عَ / عِ ] (از ع، اِ) به معنی دامنی است. (جهانگیری). || چادر باریک که یک عرض باشد. (غیاث). باشامه. واشامه. دامک. ربوسه. ربوشه. سراویزه. گواشمه. ورپوشه. ورپوشنه. چادر باریک یک عرض که زنان بر سر اندازند. (ناظم الاطباء). آنچه زن بدان سر و محاسن خود پوشد. رو پاک. چارقد. نصیف. معجر. روسری. دامنک. دامنی. مِقنَع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند. منوچهری. هیچکس روی زشت او ندیدی از آنکه مقنعهٔ سبزی بر روی خویش داشتی. (تاریخ بخارا ص ۸۶). رو به تدبیر نفسانی کرده و بفرمود تا مقنعه از سر وی فرو کشیدند و موی او برهنه کردند. (چهارمقالهٔ نظامی ص ۱۱۴). پسر را در کنار گرفت و دو مقنعه برگرفت و به نزدیک آمد و گفت: راست گفتی پسر من آمد. (چهارمقالهٔ نظامی ص ۹۶). او را بدان نوع طلا برآراست و مقنعه و قباچه و قصبچه و سربند طلا بر وی مهیا کرد و نامش دل افروز نهاد. (سمک عیار ج ۱ ص ۵۰). دستار درربوده سران را به باد زلف شوریده زلف و مقنعهٔ عید بر سرش.خاقانی. زان مقنعه کان شاه به بهرام فرستاد یک تار به صد مغفر رستم نفروشم.خاقانی. از مقنعه ماه غبغب تو صد ماه مقنعم نموده.خاقانی. نه هر زنی به دو گز مقنعه است کدبانو نه هر سری به کلاهی سزای سالاری است. ظهیر فاریابی. هزار مقنعه باشد به از کلاه از آنک کلاه و مقنعه نز بهر ذلت و خواری است. ظهیر فاریابی. جمعی از جواری و سراری پدرش در آن قلعه بودند و ایشان را نظری بر مجلس او افتاد و بر حالت وی رقت آوردند، مقنعه های خویش درهم بستند و او را بر روی قلعه فروگذاشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۱۵). به یک گز مقنعه تا چند کوشم سلیح مردمی تا چند پوشم.نظامی. پری دختی پری بگذار ماهی به زیر مقنعه صاحب کلاهی.نظامی. گوشهٔ مقنعهٔ او سایه بر هیچ کله داری نمی انداخت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۶۷). مقنعه و حلهٔ عروسانه نکو کنگ امرد را بپوشانید او. مولوی (مثنوی چ خاور ص ۳۵۶). مرد کز بستن دستار خود آمد عاجز چون زنان مقنعه حالی به سرش باید کرد. نظام قاری (دیوان البسه ص ۷۸). زنخدان از کردکی ابریشم سیبکی و غبغب از چین مقنعه. (دیوان البسه نظام قاری ص ۱۳۴). و رجوع به مادهٔ قبل و مِقنَع شود.

کلمات هم‌قافیه با «مقنعه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «عه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید