معنی مقلی
4 بازدید
[ مِ لا ] (ع اِ) تابه ای که قلیه بریان کنند در وی. مقلاة. ج، مقالی. (منتهی الارب) (آنندراج). تابه که در آن چیزی بریان کنند. (ناظم الاطباء). مقلاة. (اقرب الموارد). و رجوع به مقلاة شود. || غوک چوب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مقلاء. (اقرب الموارد). الک دولک. قلة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقلاء شود.[ مَ لی ی ] (ع ص) گوشت بریان کرده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). برشته شده و بریان شده در تابه. (ناظم الاطباء). || دشمن داشته شده. (از اقرب الموارد).[ مُ ] (ص نسبی) منسوب به مقله و ابن مقله. || قسمی از تراش و اندام قلم منسوب به ابن مقله. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): به زمین عراق دوانزده قلم است هر یکی را قد و اندام و تراشی دیگر و هر یکی را به بزرگی از خطاطان خوانند، یکی مقلی به ابن مقله باز خوانند. (نوروزنامه ص ۴۹).[ مَ ] (اِخ) دهی از دهستان نجف آباد است که در شهرستان بیجار واقع است و ۱۷۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران، ج ۵).
کلمات همقافیه با «مقلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر