معنی مقلوب
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) برگردانیده شده و باژگونه گردانیده. (آنندراج) (از اقرب الموارد). برگردانیده شده و واژگونه و معکوس و برگشته و زیروزبر شده. (ناظم الاطباء). باژگونه. وارونه. وارون. باشگون. باشگونه. واژون. واژونه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): کاین خبیثان مکر و حیلت کرده اند جمله مقلوب است آنچ آورده اند. مولوی (مثنوی چ خاور ص ۱۲۳). عکس می گویی و مقلوب ای سفیه ای رها کرده ره و بگرفته تیه. مولوی. گویند که در بعضی از اوقات ظرفها و آبدانها و خمها بدین دیه یافتند و مقلوب و سرنگون. (تاریخ قم ص ۶۴). - کلام مقلوب؛ کلام برگردانیده شد از وجه آن. (از ناظم الاطباء). - مقلوب شدن؛ دگرگون شدن. وارونه شدن. برعکس شدن : حال مقلوب شد که برتن دهر ابره کرباس و دیبه آستر است.خاقانی. - مقلوب کردن؛ بگردانیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مقلوب گردانیدن؛ دگرگون کردن : روزگار مشعبذنمای... اندیشهٔ ترا مقلوب گردانید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۸۰). - مقلوب گفتن؛ مجازاً، سخن غیرمناسب گفتن. پریشان گفتن. (فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر): گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی. مولوی (کلیات شمس ایضاً). || در اصطلاح اهل درایه حدیثی است که در سند آن یا در متن آن قلب شده باشد به بعضی دیگر. مثل آنکه بگوید: «محمدبن احمدبن عیسی» و حال آنکه احمدبن احمدبن عیسی است و در متن، به تصحیف و تحریف و تبدیل است... (درایه، از فرهنگ علوم نقلی جعفر سجادی). و رجوع به ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی شود. || از جمله صنعتهایی که در نظم و نثر بدیع و غریب دارند و بر قوت طبع و خاطر شاعر و دبیر دلالت کند مقلوب است و مقلوب باشگونه باشد. و انواع او بسی است اما چهار نوع معروفتر است: مقلوب بعض، مقلوب کل، مقلوب مجنح. مقلوب مستوی. (حدایق السحر فی دقایق الشعر): همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاه دشمنت، اعنی هلاک و حاسدت، اعنی فنا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۲۴). زآنکه مقلوب سنائی «یأنس» است گر نگیرم انس با من بد مگرد انس گیرم باژگونه خوانیم خویشتن را باژگونه کس نکرد. سنائی (دیوان ایضاً ص ۷۰ و ۷۱). بقایی نیست هیچ اقبال را چند آزمودستی خود اینک لابقا مقلوب اقبال است برخوانش. خاقانی. و رجوع به قلب شود. - مقلوب بعض؛ این صنعت چنان بود که در نثر یا نظم دو کلمه یا بیشتر آورده شود که میانش تأخیر و تقدیم در بعضی حروف باشد نه در همه. مثال از الفاظ مفرد تازی: رقیب، قریب. شاعر، شارع. مفرد پارسی: سکره، سرکه. رشک، شکر. از کلام نبوی: اللهم استر عوراتنا وآمن روعاتنا. پارسی مراست: از آن جادوانه دو چشم سیاه دلم جاودانه عدیل عناست. (حدایق السحر فی دقایق الشعر). - مقلوب کل؛ این صنعت چنان بود که تقدیم و تأخیر در همهٔ حروف کلمه آید از اول تا آخر، مثال از الفاظ مفرد تازی: سیل، لیس. تاریخ، خیرات. پارسی: ریش، شیر. تازی من گویم: حسامک منه للاحباب فتح و رمحک منه للاَعداء حتف. امیر علی یوزی تکین گوید: میرک سیناست نیک چابک و برنا هرچ بگوید ظریف گوید و زیبا هست انیس و کریم ور نشناسی زود بخوان باشگونه میرک سینا. (حدایق السحر فی دقایق الشعر). - مقلوب مجنح؛ همین مقلوب کل است الا آنکه آن دو کلمه در او نشان این دو صنعت بود نگاه داشته اند تا یکی به اول بیت بود و یکی به آخر، مثالش: ابدا بندهٔ مطواعم آن را که به طبع بنماید ز مدیحت به تمامی ادبا. و باشد که در اول و آخر هر مصراعی این نگاه داشته آید. مثالش: زان دو جادو نرگس مخمور با کشّی و ناز زار و گریان و غریوانم همه روز دراز. و این صنعت مجنح را معطف نیز خوانند. (حدایق السحر فی دقایق الشعر). - مقلوب مستوی؛ چنان بود که در نثر الفاظی مرکب یا در شعر یک مصراع یا یک بیت تمام چنان افتد که راست بتوان خواند و هم باشگونه. مثالش از قرآن: {/Bکُلٌّ فِی فَلَکٍ ۱۲-۱۴۲۱:۳۳*/}. {/Bرَبَّکَ فَکَبِّرْ۲-۳۷۴:۳/}. نثر تازی: ساکب کاس. نثر پارسی: دارم همه مراد. شعرتازی: اراهن نادمنه لیل لهو وهل لیلهن مدان نهاراً. شعر پارسی : زیرکا کبکا گریز زیت را نان آر تیز. (حدایق السحر فی دقایق الشعر). و رجوع به حدایق السحر چ اقبال صص ۱۵ - ۱۷ والمعجم فی معاییر اشعار العجم چ دانشگاه ص ۴۳۴ و ۴۳۵ شود. || شتر قلاب زده. (آنندراج) (از منتهی الارب). شتر گرفتار بیماری قلاب. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کسی که گرفتار بیماری قلب باشد. (ناظم الاطباء). || (اِ) گوش. (ناظم الاطباء). و رجوع به مقلوبة شود.
کلمات همقافیه با «مقلوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر