معنی مقلمه
5 بازدید
[ مِ لَ مَ / مِ ] (از ع، اِ) مقلمة. قلمدان. جای قلم : قلمی به عاریت خواست از دانشمندی و به آن حدیث نبشت پس در مقلمه نهاد و فراموش کرد. از آنجا به عراق رحلت کرد. چون به عراق رسید قلم عاریتی در مقلمه یافت و دلتنگ شد... (کشف الاسرار ج ۳ ص ۶۸۲). گه گهی در مقلمه محبوس ماند کلک تو زانکه او کرده ست روزی خلایق را ضمان. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۱۰). ضمان روزی ما کرده است کلکت از آن به حبس مقلمه گه گه رود به حکم ضمان. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۰۴). و رجوع به مادهٔ قبل شود.
کلمات همقافیه با «مقلمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر