معنی مقفع
5 بازدید
[ مُ قَ فْ فَ ] (ع ص) ترنجیده و درهم کشیده. (ناظم الاطباء). رجل مقفع الیدین؛ مرد ترنجیده و یرا گرفته دست. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مردی که دستش ترنجیده و برگشته باشد. (از اقرب الموارد).[ مُ قَ فْ فِ / مُ قَ فْ فَ ] (ع ص) مرد که همواره سرنگون باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ قَ فْ فَ ] (اِخ) لقب پدر ابومحمد عبداللََّه بن مقفع فصیح و بلیغ معروف است، بدانجهت که حجاج او را مضروب ساخت و دست او یرا گرفت. (ازمحیط المحیط). لقب پدر عبداللََّه بن مقفع است از زبان آوران معروف و پیش از آنکه دین اسلام اختیار کند نام او روزبه بود و پدر وی را بدان جهت مقفع گفتند که چون حجاج چوب بر انگشتان وی بزد قفعت یده، یرا گرفت دست او. (ناظم الاطباء). و رجوع به ابن المقفع شود.
کلمات همقافیه با «مقفع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فع» برای سرودن شعر