معنی مقطع
7 بازدید
[ مَ طَ ] (ع مص) بریدن. قطع. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). به معنی قطع کردن نیز آمده و در این صورت مصدر میمی است. (غیاث) (آنندراج). || (اِ) جای برش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). محل قطع و برش. (ناظم الاطباء) (ازمحیط المحیط) (از اقرب الموارد). برش. (واژه های نو فرهنگستان ایران). || جای سپری شدن هر چیزی. ج، مقاطع. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). منتها و آخر هر چیزی. (ناظم الاطباء). محل انتها و اتمام. (غیاث) (آنندراج): بزرگواری و آزادگی و نیکی را زهر که یاد کنی مقطع است و ز او مبدا. عنصری (دیوان چ قریب ص ۳۸). خوی کرام گیر که حری را خوی کریم مقطع و مبدا شد.ناصرخسرو. بجز تو هیچکسی خسروی نداند کرد که خسروی را از توست مقطع و مبدا. مسعودسعد. نمایش هنر تست جهل را مقطع گشایش سخن تست عقل را مبدا.امیرمعزی. چاکری تست آز را شده مقطع بندگی تست ناز را شده مبدا. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۴۱). قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهش را نباشد تا ابد مقطع نبوده ست از ازل مبدا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۲۹). محنت من از فلک همچون فلک نیست پیدا مقطع و مبدای او. جمال الدین اصفهانی. ملک ابد را رایگان مخلص بر او کرد آسمان ملکی ز مقطع کم زیان کز عدل مبدا داشته. خاقانی. به مضلع خرد و مقطع نفس که در او خلاص جان خواص است از این حراس خراب. خاقانی. قدیمی کاولش مطلع ندارد حکیمی کاخرش مقطع ندارد.نظامی. در مقطع هر بابی، مخلصی دیگر به دعا و ثنای زاهرش... پدید آوردم. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۸). چون سخن بدین مقطع رسانید ملک مثال داد تا آزاد چهره زمام تصرف و تدبیر دیوان و درگاه با دست کفایت خویش گرفت. (مرزبان نامه، ایضاً، ص ۲۹۴). - حسن مقطع؛ حسن انتها. خوبی پایان در شعر و کلام. - مقطع کلام؛ آخر کلام. (ناظم الاطباء). || آخر بیت غزل و قصیده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شعرا آخرین بیت قصیده را گویند زیرا بیت آخر انشاد قصیده را قطع می کند و آن را ختام نیز گویند. (از اقرب الموارد). شعرا مقطع را اطلاق کنند بر بیتی که پایان اشعار واقع و بدان ختم گردد و آن را مختم نیز گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون): مطلع و مقطع قصاید را سیم فرخی و قطرانم. روحی ولوالجی. در این مقطع به سعدالملک برنتوان دعا گفتن که اندر کار خود دانا و زیرک سار و بیدارم. سوزنی. سر دشمنان تو استغفراللََّه که خود دشمنان ترا سر نباشد سخن بر سر دشمنت قطع کردم که مقطع از این جای خوشتر نباشد. ؟ (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || مخرج حرف، و از اینجاست که گفته اند: الحرف صوت معتمد علی مقطع محقق. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج ۲ ص ۱۲۰۰). مخرج حرف از حلق و زبان و لبها. (از اقرب الموارد). || حرف متحرک یا دو حرفی را نامند که حرف دوم آن ساکن باشد، پس ضَرَبَ از سه مقطع و موسی از دو مقطع ترکیب یافته، بعضی گفته اند حرکت اعرابیه را مقطع گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج ۲ ص ۱۲۰۰) (از اقرب الموارد). شیخ در کتاب شفا مقطع را در ازای حرکت استعمال کرده. (ازکشاف اصطلاحات الفنون). || گاه مقطع را به وقف تفسیر کنند چه در حال وقف سخن بریده می شود. (کشاف اصطلاحات الفنون ج ۲ ص ۱۲۰۰). - مقطع القرآن؛ جای وقف قرآن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || در علوم طبیعی بریدهٔ جسم را برای مشاهدات میکروسکپی و یا عکس برداری و جز اینها مقطع گویند، و در گیاهان و اجسام گاه این برش از طول است که آن را مقطع طولی و گاه از عرض است که آن را مقطع عرضی نامند. در تشریح عمومی نباتات آرد: در مواقعی که شی ء مورد مطالعه، ضخیم و حاجب باشد باید به استعانت تیغ با میکروتوم صفحات نازکی از آن را تهیه نمود و اگر برای تهیهٔ مقاطع، نرم و نامناسب باشد باید آن را مدتی در الکل قرار داد تا برای تهیهٔ مقطع و شروع عملیات میکروسکوپی آماده گردد. (گیاه شناسی ثابتی ص ۱۴). || در ساختمان، سطحی فرضی است که با برش فرضی در ارکان عمارت، ستون، تیرآهن و جز اینها در نظرگرفته میشود و مقاومت آنها را در مقابل فشار و جز اینها برآورد می نمایند. و رجوع به مقاومت مصالح مهندس گوهریان ج ۱ ص ۱۰۸ -۱۲۷ شود. || در فیزیک، شکلی که از قطع یک جسم بوسیلهٔ یک صفحه بدست می آید. (فرهنگ اصطلاحات علمی). - مقطع اصلی ؛ مقطعی که در بلور، دارای خاصیت دوشکستی است. این مقطع صفحه ای است که از محور نور می گذرد و بر یکی از سطوح بلور عمود است. (فرهنگ اصطلاحات علمی). - مقطع مؤثر؛ این اصطلاح در فیزیک هسته ای برای تشخیص سطح ظاهری یک اتم در موقع بمباران ذراتی نظیر نوترون و پروتون بکار می رود این مقدار معرف احتمال نوع برخورد ذره یا اتم است. (فرهنگ اصطلاحات علمی). || شراب لذیذالمقطع؛ شرابی که آخر آن لذیذ باشد. (از اقرب الموارد). || مقطع الرمل؛ آن جایی که ریگزار تمام می شود. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مقطع الاودیة؛ اواخر وادیها. (منتهی الارب). مقطع الوادی؛ آخر رودبار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مقطع الحق؛ جای التقای حکم در آن و نیز آنچه باطل بدان قطع گردد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مقطع الانهار؛ گذرگاه از جویها. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مِ طَ ] (ع اِ) گاز. (مهذب الاسماء). افزار بریدن و کازود و امثال آن. (منتهی الارب). ابزار و آلت بریدن و کازود و جز آن. (ناظم الاطباء). آنچه بدان چیزی برند. (ناظم الاطباء). آنچه بدان چیزی برند. (از اقرب الموارد). گاز که بدان زر و سیم و امثال آن برند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (ص) سیف مقطع؛ شمشیربران. (از اقرب الموارد).[ مُ طَ ] (ع ص) گشن بازمانده از گشنی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مردی که خواهش زنان ندارد. || غریب از خانمان بریده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مردی که دیوان نباشد او را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مردی که دیوان نباشد او را یعنی مردی که نام وی در دیوان عطایا نباشد و در حدیث است: «کانوا اهل دیوان و مقطعین»، زیرا سپاهیان از این دو قسم بیرون نیستند. (از اقرب الموارد). || آن که یاران او را حصهٔ مفروضه دهند نه او را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || (اِ) جای نهر کندن. || (ص) شتر بازایستاده از لاغری. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتر از اهل دور شده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || تیول خوار. آنکه زمینی یا مزرعه ای یا دهی را به تیول دارد. اقطاع دار. دارندهٔ اقطاع : مقطعان که اقطاع دارند باید بدانند که ایشان را بر رعایا جز آن فرمان نیست که مال حق... از ایشان بستانند... و چون بستدند رعایا به تن و مال... از ایشان ایمن باشند و مقطعان را بر ایشان سبیلی نبود ... و هر مقطعی که جز این کند دستش کوتاه کنند... مقطعان و والیان همچون شحنه اند بر سر ایشان... (سیاست نامه). فرمان چنان باشد به گماشتگان و عمال و مقطعان که ایشان را به هر منزل نزل دهند و نیکو دارند. (سیاست نامه چ بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص ۱۲۰). در همهٔ بلاد شیعه با حضور مقطعان بزرگ و ترکان با شوکت این طریقه ظاهر است. (کتاب النقض ص ۴۹۴). چون ز پی دانه هوسناک شد مقطع این مزرعهٔ خاک شد. نظامی. چون مقطع دیگر می رسد گرسنه و برهنه و کیسهٔ تهی آورده که پر کند تکلیف از سرمی گیرد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۱۶). آمدیم باز سر قصهٔ کرمان و تزاید اختلال احوال آن از تبدل والیان و ترادف مقطعان. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۱۶). تا ابوخالد ملعون آمد امرا و مقطعان متقدم آن رسم را ممضی و مجری داشتند. (المضاف الی بدایع الازمان). تا هر به شش ماه و یک سال والیی نو و مقطعی تازه آید محال است که ولایت کسوت عمارت پوشد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۱۶).[ مُ طِ ] (ع ص) فرومانده از دلیل و جواب و ساکت و خاموش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آنکه حجت وی بریده شده باشد. (از اقرب الموارد). || بازمانده شده از یاران در سفر خصوصاً در صفر حج. (ناظم الاطباء). || قطع کنندهٔ معاملات و دعاوی مردمان. (غیاث) (آنندراج). || به اقطاع دهنده زمینی یا دهی را. و رجوع به اقطاع شود.[ مُ قَ طْ طَ ] (ع ص) بریده شده. || چیزی که زواید را از اطرافش بریده و آراسته و پیراسته کرده باشند. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || نزد علمای فن بدیع عبارت است از اینکه سخنی که ایراد کنند حروف هر یک از کلمات آن از یکدیگر جدا باشد در نوشتن مانند این جمله: ادرک داود رزقا. (از کشاف اصطلاحات الفنون). معنی او پاره پاره بود و این صنعت چنان باشد که شاعر در بیت کلماتی آرد که حروف هیچ کلمه از آن در نبشتن به هم نپیوندد، مثالش مراست [رشید و طواط]: و انی یعظمنی کل حر و یلبسنی من ایادیه برداً و ادرک ان زرت دار و دود دراً و دراً و ورداً و ورداً. مثال از شعر پارسی هم مراست [رشید و طواط]: تا دل من هوای جانان کرد شدم از لهو و شادمانی فرد زار و زردم ز درد آن دل دار درد دل دار زار دارد و زرد. و غرض از این دو قطعه هر دو بیتهای آخر است. (حدائق السحر فی دقائق الشعر). || مرد کوتاه قامت و گویند: فلان مقطع مجذر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || حدید مقطع؛ آهن ساز و سلاح ساخته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آهنی که از آن سلاح سازند. (از اقرب الموارد). || مقطع الاسحار؛ خرگوش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || رجل مقطع؛ مرد مجرب. (از اقرب الموارد).[ مُ قَ طْ طِ ] (ع ص) آنچه بسبب حرارت لطیفه نفوذ کند مابین خلط لزج و سطح عضو و ملاصق آن و دفع او نماید بدون تصرف در قوام خلط مانند سکنجبین. (تحفهٔ حکیم مؤمن). دوایی که به سبب لطافت خود بین سطح عضو و خلط لزج چسبیده به آن نفوذ کند و آن را از سطح عضو دور سازد، مانند اشق. (از بحرالجواهر). و رجوع به کتاب دوم قانون ص ۱۴۹ و کشاف اصطلاحات الفنون شود.
کلمات همقافیه با «مقطع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طع» برای سرودن شعر