معنی مقشر
7 بازدید
[ مُ قَ شْ شَ ] (ع ص) پوست دور کرده شده و این از تقشیر است که به معنی پوست دور کردن باشد. (غیاث) (آنندراج). قشر برآورده شده و پوست کنده شده و سپیدشده. (ناظم الاطباء). پوست بازکرده. پوست کرده. پوست کنده و سپید کرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ترا بهره از علم خار است یا که مرا بهره از علم مغز مقشر.ناصرخسرو. غذا کشکاب و اسفاناخ و باقلی و ماش مقشر باید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). گفتم سرش بگشای، وی بگشاد کمک مصری و مغز بادام مقشر و شکر و کعب الغزال بود. (ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه چ فروزانفر ص ۲۵۶). - بادام مقشر؛ مغز بادام پوست دورکرده. (ناظم الاطباء). - جو مقشر؛ جو سپیدکرده. (ناظم الاطباء). جو پوست کنده. بلغور جو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مقشر کردن؛ پوست باز کردن. پوست کردن. پوست کندن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || واضح. صریح. (از اقرب الموارد). صریح. بی پرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ثبوت آن هم از آن طریق است که ثبوت زنا به گواهان عدول و لفظ صریح که چهار مرد عدل گویند به لفظ صریح مفسر و مقشر که... (کشف الاسرار ج ۳ ص ۶۷۳). در قشر بمانده کی توان دید مقصود خلاصهٔ مقشر. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۵۶). عاجز شوم و فروگذارم نیکو باشد سخن مقشر. (از سندبادنامه، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || رجل مقشر؛ مرد عریان. (اقرب الموارد). || (اِ) پسته مغز. (مهذب الاسماء). فلان یتفکه بالمقشر؛ ای بالفستق. (اقرب الموارد).[ مُ قَ شْ شِ ] (ع ص) آن که پوست از روی مردمان بازکند. (مهذب الاسماء). || آنکه قشر و پوست از چیزی برمی گیرد. (ناظم الاطباء).[ مِ شَ ] (ع ص) ستیهنده در سؤال. (منتهی الارب) (آنندراج). ستیهنده و الحاح کننده در سؤال. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مقشر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شر» برای سرودن شعر