معنی مقرف
7 بازدید
[ مُ رِ ] (ع ص) اسب بدنژاد. ج، مقارف. (مهذب الاسماء). اسب و جز آن بدنژاد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || آنکه مادرش عربیهٔ اصیل و پدرش غیر آن باشد بدان جهت که اقراف از طرف گشن است و هجنة از جانب ماده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). اسبی که مادرش عربی و اصیل و پدرش عربی نباشد. (ناظم الاطباء). اسبی که مادر آن عجمی و پدرش عربی باشد و چنین اسبی در راه رفتن متوسط بین دو نوع است. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۷)؛ خیل مقارف و مقاریف. (اقرب الموارد). || مرد که رنگش مایل به سرخی باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه پدر وی بنده بود و مادر وی آزاد. (مهذب الاسماء). || فرومایه. پست. (از اقرب الموارد). || متهم کننده. (ناظم الاطباء). و رجوع به اقراف شود.[ مَ رَ / مَ رِ ] (ع اِ) جای برکندن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط) (آنندراج).[ مُ رَ ] (ع ص) متهم شده. (ناظم الاطباء). و رجوع به اقراف شود.
کلمات همقافیه با «مقرف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر