معنی مقدمی
7 بازدید
[ مُ قَ دْ دَ ] (ص نسبی، اِ) اولی و پیشینی. (ناظم الاطباء). مقدم. برتر. بزرگ قوم. رئیس گروه : آن قوم زندانیان که نامزد یمن بودند مقدمی ایشان «وهرزبن به آفریدبن ساسان بن بهمن» و پول (پل) نهروان که وکلاء سرای عزیز را اجلهم اللََّه است به عراق این «وهرزبن به آفرید» کرده است... (فارسنامهٔ ابن البلخی چ کمبریج صص ۹۵ -۹۶). || هر چیز که از پیش کرده شده باشد. (ناظم الاطباء).[ مُ قَ دْ دَ می ی ] (ص نسبی) نسبت است به مقدم که نام اجدادی است. (از انساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «مقدمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر