معنی مقتضی
8 بازدید
[ مُ تَ ضا ] (ع ص، اِ) تقاضا کرده شده. (غیاث) (آنندراج). تقاضاکرده. (ناظم الاطباء). و رجوع به مقتضا شود. || وام خواسته. (ناظم الاطباء). || مضمون. مدلول. مفهوم. معنی. مفاد. فحوی. تفسیر. تأویل. مقصود. منظور. مراد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقتضا شود. || در اصطلاح نحویان، اعراب را گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود.[ مُ تَ ] (ع ص) تقاضاکننده. (غیاث) (آنندراج). تقاضاکننده و درخواست کننده و طلب کننده و برآورنده. (ناظم الاطباء). اقتضا کننده. ایجاب کننده : و چون وقت مقتضی آن بود هرآینه برحسب زمان بر زفان آمد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۲۲). چون عنایت وهاب بی ضنت عز شانهٔ مقتضی آن بود که خاقان منصور را... بر تخت سلطنت بنشاند... (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۱۱۶). طریقهٔ حزم مقتضی آن است که بعد از اجتماع سپاه... این عزیمت امضا یابد. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۵۲۵). || سبب. موجب. باعث : گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی است. مولوی. ضوء جان آمد نماید مستضی لازم و ملزوم و نافی مقتضی. مولوی. آنچه را اقدامش مقتضی مزید بیماری او باشد پرهیز باید کرد. (اوصاف الاشراف ص ۲۸). اول چیزی از تأدیب آن بود که او را از مخالطت اضداد که مجالست و ملاعبت ایشان مقتضی افساد طبع او بود نگاه دارند. (اخلاق ناصری). پس نگاه کند که تا حال میل او به لذات و شهوات چگونه است چه شدت انبعاث بر آن مقتضی تقاعد بود از رعایت حقوق اخوان. (اخلاق ناصری). || شایسته. درخور. مناسب: اقدام مقتضی به عمل آمد. دکتر خیام پور نویسد: در امثال عبارت «پاسخ مقتضی داده شود»، به فتح ضاد [ مُ تَ ضا ] یعنی اسم مفعول است، ولی معمولاً به کسر ضاد [ مُ تَ ] یعنی به صیغهٔ اسم فاعل خوانند. (نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز). || در اصطلاح نحویان، آنچه موجب گردد که کلمه صلاحیت اعراب پیدا کند و مقتضی [ مُ تَ ضا ] به صیغهٔ اسم مفعول اعراب را گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به همین مأخذ شود. || در فلسفه گاه به معنای علت و مرادف با آن به کار برده شده است و گاه به معنای امری است که نزدیک به شرط است ولکن اکثر همان معنای علت را از آن می خواهند. (فرهنگ علوم نقلی جعفر سجادی).
کلمات همقافیه با «مقتضی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضی» برای سرودن شعر