معنی مقترن
5 بازدید
[ مُ تَ رِ ] (ع ص) یارشونده به دیگری. (آنندراج) (از منتهی الارب). یار و رفیق شده. دوست و رفیق. (از ناظم الاطباء). پیوندیافته به دیگری. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). قرین. بهم پیوسته : {/Bفَلَوْ لاََ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جََاءَ مَعَهُ اَلْمَلاََئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ . ۱-۱۲۴۳:۵۳/}(قرآن ۴۳/۵۳). با بردباری طبع او متفق با نیکنامی جود او مقترن . فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۳۱۸). وز اتفاق تاختن او به روز و شب با روز روشن است شب تیره مقترن . امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۵۹۸). کژّی شده ست با خم زلف تو متفق خوبی شده ست با رخ خوب تو مقترن . امیرمعزی (ایضاً ص ۶۳). مرا از بهر دیناری ثنا گفت که بختت با سعادت مقترن باد.سعدی. - مقترن کردن؛ قرین کردن. برابر نهادن. متقابل کردن : نبیدی که نشناسی از آفتاب چو با آفتابش کنی مقترن. ابوالمؤید رونقی بخارایی. - مقترن گشتن؛ قرین شدن. پیوند یافتن : آغاز و انجام متوافق شد و بدایت به نهایت مقترن گشت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۶۶). || از پی هم درآمده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مقترن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رن» برای سرودن شعر