معنی مقتدی
9 بازدید
[ مُ تَ دا ] (ع ص، اِ) آنکه به او اقتدا کنند. (مهذب الاسماء). آنکه مردم پیروی او کنند یعنی پیشوا. (غیاث) (آنندراج). آنکه مردمان پیروی آن کنند. (ناظم الاطباء). که مورد اقتدا قرار گیرد: فرزند بمرد مقتدی هم ماتم ز پی کدام دارم.خاقانی. فرمان ربانی را... امام و مقتدی سازند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۱). چون سخن پیرانه از زفان پادشاه زادهٔ یگانه به اسماع حاضران رسید آن را دستور و مقتدی ساختند. (جهانگشای جوینی ایضاً ج ۱ ص ۱۵۷). و رجوع به مقتدا شود. || پیشنماز. امام جماعت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ تَ ] (ع ص) پیروی کننده. (غیاث) (آنندراج). پیروی کننده. اقتداکننده. (از ناظم الاطباء): طمع خلق مقتدی است بر او کعبهٔ جود مقتدا باشد. ابوالفرج رونی (دیوان ص ۳۵). شاها زمانه گوید من مقتدی شدم در بیش و کم به دولت تو اقتدا کنم. مسعودسعد. چه عجب زآنکه چو خورشید کسی را شد امام سایه چون مقتدیان گام زند بر اثرش. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۸۴). مقتدای عالم آمد، مقتدی در دین اومن غلام مقتدی و خاکپای مقتدا. سنائی (ایضاً ص ۲۱). به انوار سنت و آثار مساعی بدو مقتدی و مهتدی بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۹۸). || جماعتی. (السامی) (مهذب الاسماء). مأموم. جماعتی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کسی که پشت سر امام جماعت نماز گزارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). کسی که امام جماعت را با تکبیر افتتاح درک کند. (از تعریفات).[ مُ تَ ] (اِخ) رجوع به مدخل بعد شود.
کلمات همقافیه با «مقتدی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر