معنی مقانب
5 بازدید
[ مَ نِ ] (ع اِ) جِ مِقنَب. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مقنب شود. || گرگهای بسیار شکار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گروهی از سواران که برای غارت جمع شوند. (از اقرب الموارد): ایشان را از کمات کتائب و حمات مقانب شناختی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۱۶). تمامت اقارب و عساکر و مقانب و عشایر را از شریف تا وضیع... به نسبت و اندازهٔ همت خویش نصیبه ای تمام دادند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۴۹). لشکرکشان حضرت و بندگان دولت، عساکر و مقانب به مشارق و مغارب کشیده. (جهانگشای جوینی ایضاً ج ۱ ص ۱۵۹).
کلمات همقافیه با «مقانب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نب» برای سرودن شعر