معنی مقابل
7 بازدید
[ مُ بِ ] (ع ص) روبارو، و با لفظ شدن و کردن و افتادن و داشتن با چیزی مستعمل. (آنندراج). روباروی و مواجه. (ناظم الاطباء). روبرو. رویاروی. محاذی. حَذو. حِذاء. مواجه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): نماز شام نزدیک است و امشب مه و خورشید را بینم مقابل.منوچهری. تاتاش برسید و از شهر برگذشت و در مقابل او فرودآمد. (چهارمقاله ص ۲۶). چون دو لشکر در مقابل یکدیگر آمدند... نیمی از لشکر ماکان به جنگ دستی گشادند. (چهارمقاله ص ۲۷). در مقابل دهان هر یک نایژه ای آویخته که بقدر حاجت شیر می دادی. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۴۱). بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم.سعدی. گویی که نشسته ای شب و روز هر جا که تویی مقابل من.سعدی. گفتم اگر ببینمت مهر فرامشم شود می روی و مقابلی غایب و در تصوری. سعدی. هرگز نشد خیالت دور از مقابل جان ما را خیالت آری با جان بود مقابل .جامی. هنوزم قبلهٔ جان صورت تست به صورت گر چه رفتی از مقابل.جامی. - باد مقابل؛ باد موافق : باز جهان بحر دیگر است و مدورشخص تو کشتی است، عمر باد مقابل. ناصرخسرو. باد مقابل چو راند کشتی را راست هم برساندش اگرچه دیر به ساحل. ناصرخسرو. و رجوع به باد شود. - مقابل شدن؛ روباروی شدن. مواجه شدن. (ناظم الاطباء). - || دوچار شدن و بهم رسیدن و ناگهان به هم رسیدن. (ناظم الاطباء). - مقابل کردن؛ روبه رو کردن. روبه رو قرار دادن. || برابر. ازاء. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): از جهت ما در مقابل آن نواختی بسزا حاصل نیامده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۳). همی خواهم به کلک صدق و اخلاص نویسم چند حرفی در مقابل.جامی. راحت اندر مقابل رنج است اژدها در مقابل گنج است.مکتبی. - مقابل کردن؛ در برابر هم نهادن. مقابله کردن. تطبیق کردن : وصیت کرد که در اینجا خمی در زیر خاک است نسخه ای از تورات در آنجا نهاده است برفتند و بازکردند و برگرفتند و با آنکه عزیز می خواند مقابل کردند، حرفی کمابیش نبود، به او ایمان آوردند. (تفسیر ابوالفتوح چ ۱ ج ۱ ص ۴۵۷). || مساوی. (ناظم الاطباء). معادل. همسنگ. هم ارزش. همانند: مانده را دیدنش، مقابل خواب تشنه را نقش او، برابر آب. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ۶۰). هرگز نشد خیالت دور از مقابل جان ما را خیالت آری با جان بود مقابل.جامی. - مقابل شدن؛ برابر و مساوی شدن. (ناظم الاطباء). همسطح شدن : و چون شهر و حصار در خرابی و ویرانی با یکدیگر مقابل شد... روز دیگر... خلایق را که از زیر شمشیر جسته بودند شمار کردند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۹۵). || ضد. مخالف. || دو برابر. (ناظم الاطباء). - مقابل شدن؛ دو برابر شدن. (ناظم الاطباء). || حریف دردکش و بدین معنی مقابل کوب نیز آمده. (آنندراج). || در اصطلاح احکام، هفتمین خانه یا هفتمین برج. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اصطلاح منطق) هر قضیه ای که محمول و موضوعش متعین باشد، چون محمول موضوع کنیم و موضوع محمول آن را عکس خوانیم چون مقابل موضوع به عدول موضوع کنیم و مقابل محمول به عدول محمول آن را مقابلش خوانیم و چون مقابلها منعکس کنیم آن را عکس مقابلش خوانیم. (اساس الاقتباس صص ۱۲۳ -۱۲۴). و رجوع به همین مأخذ شود.[ مُ بَ ] (ع ص) رجل مقابل مُدابَر؛ مردی نیک گوهر. (مهذب الاسماء). رجل مقابل؛ مرد گرامی از جانب مادر و پدر. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). کریم النسب از جانب پدر و مادر و در اساس گوید: رجل مقابل مدابر؛ مرد کریم الطرفین. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مقابل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر