معنی مفکره
6 بازدید
[ مُ فَ کْ کِ رَ ] (ع ص، اِ) مفکرة. تأنیث مفکر. رجوع به مفکر شود. || قوتی است مرتب در تجویف اوسط دماغ که عمل ترکیب و تحلیل فرآورده های خیال و وهم است و به عبارت دیگر ترکیب و تحلیل و امور مخزونهٔ در خیال و وهم باشد. (از فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی): کارکنان حواس چون ماه چهار هفته در حجاب تواری گداخته اند... و چراغ مفکره به عواصف عوارض نفسانی منطفی گشته. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۸۱). و هر دری که در جیب فکر و گریبان سخن نشاندم از درج مفکرهٔ خویش بیرون گرفتم. (مرزبان نامه چ قزوینی چ ۱ ص ۷). تا بکلی عجز و قصور بر وجود او مستولی شد و قوای مفکره و مخیله از تدبر و تدبیر و استعمال حیل عاجز آمد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۳۳).
کلمات همقافیه با «مفکره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر