معنی مفزع
6 بازدید
[ مَ زَ ] (ع اِ) پناه جای. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج). ملجأ. مذکر و مؤنث و واحد و تثنیه و جمع در آن یکسان است. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). پناهگاه. (غیاث): ای ملک زدایندهٔ هر ملک زدایان ای چارهٔ بیچاره و ای مفزع زوار. منوچهری. مثل کسی که دشمنان غالب و خصوم قاهر بدو محیط شوند و مفزع و مهرب از همهٔ جوانب متعذر باشد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۲۸۲).[ مُ زَ ] (ع ص) ترسیده شده. هراسناک. بیمناک. ترسو. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ زِ ] (ع ص) آنکه می ترساند. (ناظم الاطباء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). و رجوع به افزاع شود.[ مُ فَ زْ زَ ] (ع ص) شجاع و دلیر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || جبان. ترسو. (از ناظم الاطباء). جبان. از اضداد است. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || آنکه ترس او را زایل و برطرف کرده باشند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مفزع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زع» برای سرودن شعر