معنی مفحم
8 بازدید
[ مُ حَ ] (ع ص) درمانده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). فرومانده در سخن. (از اقرب الموارد). فرومانده از قوت حجت خصم. وامانده در حجت. درمانده شده در سخن. خاموش گردانیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و اگر زبان آوری و فصاحت نماید، بسیارگوی نام کنند وگر به مأمن خاموشی گریزد مفحم خوانند. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۱۷۵). - مفحم شدن؛ درماندن از سخن. واماندن در حجت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): گه مناظره با کوه اگر سخن رانی ز اعتراض تو مفحم شود معید صدا. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۲۰۷). - مفحم کردن؛ مالیدن به حجت. مالاندن کسی را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آنکه نتواند شعر گفت. (مهذب الاسماء). آنکه بر شعرگویی قادر نباشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مفحم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حم» برای سرودن شعر