معنی مفاوضه
6 بازدید
[ مُ وَ / وِ ضَ / ضِ ] (از ع، اِمص) مفاوضت. رجوع به مفاوضة و مفاوضت شود. || یکدیگر را سپردن. (غیاث). سپردگی به همدیگر. (ناظم الاطباء). || مکالمهٔ با هم و جواب و سؤال و جواب و پاسخ. (ناظم الاطباء). گفتگو: اما چون همی نابیوسان مفاوضهٔ سلوت رسان از حریم عز مجلس سامی به کهتر رسید، در وقت دولت گریخته پای، دامان کشان پای گشایان کرد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۶۵). دستور این مفاوضه می شنید و می گفت... (مرزبان نامه). قاضی را به بغداد فرستادند تا آن مفاوضه به مسامع او رساند و رضای او در این قضیت حاصل کند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۸۸). || انبازی و شرکت و برابری در هر کاری. (ناظم الاطباء). - مفاوضه شدن؛ برابر شدن با دیگری. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح فقه) عقد شرکتی است با خصوصیات ذیل: الف- ایجاب و قبول لفظی باشد. ب- طرفین به موجب آن تعهد کنند هرچه مال به چنگ آورند (بدون اینکه یکی وکیل از طرف دیگری باشد) و هرچه بهره برند و یا خسارت تحمل کنند (خواه در امور مسؤولیت مدنی و پرداخت خسارت غصب یا تلف مال یا غرامت ضمان و کفالت باشد و یا ارش جنایت و مانند آنها) بین آنها مشترک باشد. از این اموال خوراک شبانه روز و جامهٔ بدن و جاریه و بذل خلع و صداق مستثنی است. (ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی). و رجوع به مفاوضة شود. || جماع. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). هم بستر شدن : سیاه را در آن، نفس طالب بود و شهوت غالب. مهرش بجنبید و مهرش برداشت... [ ملک ] گفت اگر در مفاوضهٔ او شبی تأخیر کردی چه شدی... (گلستان، کلیات سعدی چ فروغی ص ۵۲). || در محاورهٔ اهل انشا به معنی خط و رساله مستعمل کنند. (غیاث). و رجوع به مفاوضات شود.
کلمات همقافیه با «مفاوضه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضه» برای سرودن شعر