معنی مغمور

معنی مغمور

5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) پوشیده در آب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). - مغمور چیزی شدن (گشتن)؛ محاط در آن شدن. مشمول آن شدن. فروگرفته شدن با آن : خاص و عام و لشکر و رعیت مغمور انعام و مشمول اکرام او گشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۷). هیچکس از کبار امرای خراسان و معارف دولت نماند که مغمور احسان و مشمول انعام او نشد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۵۷). و تمامت بلاد ترکستان و ماوراءالنهر مغمور احسان او شدند. (جهانگشای جوینی). - مغمور در شهوت؛ فرورفته در آن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مغمور شدن؛ غریق شدن. غرق شدن. غرقه شدن. مجازاً، شکست یافتن : فوز نایافته شدم مانده نجح نایافته شدم مغمور.مسعود. - مغمور کردن؛ اشباع کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || گمنام. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بیقدر. (منتهی الارب) (آنندراج). بیقدر و بی لیاقت. (ناظم الاطباء). || مجهول و گویند: فلان مغمورالنسب. || مقهور. || جای باران رسیده. (از اقرب الموارد). || مغمور ارض، مقابل معمور آن. (از دمشقی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «مغمور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید